یک روز قبل از مراسم اطلاع دادند که شما سخنرانی مراسم فردا رو می توانید انجام‌بدید یا نه؟! بی درنگ پذیرفتم، هر چند میدونستم وقت زیادی ندارم. اما تلاش کردم خودم رو آماده کنم و با یک موضوع بروز و مهم برم برا سخنرانی. کمی فکر کردم موضوع خاص و مهمی به ذهنم نیومد. اما همچنان ناامیدانه موضوعات مختلفی را دنبال می کردم تا شاید مناسب باشد برای جمع اما چیز دندانگیری نصیبم نشد. ذهنم درگیر بود و مسائل زندگی و شلوغی های بچه ها تو خونه تمرکز رو ازم گرفته بود، روز اول گذشت و با خودم میگفتم ان شاالله فردا سر کار که هستم متمرکزتر موضوع خوبی رو برا سخنرانی پیدا خواهم کرد. فردا که شد درگیر مدرسه ی محمد حسین و ایرادگیری محمد حسن برای اینکه می خواست با ما همراه بشه بودم و صبح خیلی دیر شروع کردم. به هر سختی و مرارتی بود با کمک احساس گرمی سینه ( در بغل گرفتنش)، همراه با گریه ازش جدا شدم، محمد حسین را سر راه پیاده کردم و رفتم سر کار خودم، نشستم و با تمرکز موضوعاتی رو توی دفتر ردیف کردم، و بالاخره ایده ای از حاج آقا میرباقری چراغ ذهنم و روشن کرد و من شروع کردم به پردازش موضوع. حالا موضوع چی بود؟ در مورد ایات (۵۱تا۵۶) سوره مائده و توصیف دو گروه مقابل یهودیان در جامعه اسلامی و ساز و کار و ویژگی های حزب الله در قرآن.

موضوع رو که داشتم بالا و پایین و حلاجی می کردم، بچه های سر زمین کشاورزی گفتند اگز زحمتی نیست کسی نیست بیا ما رو برگردون ۲ راه ک. دفتر و بستم و راهی شدم چون کار مهمتری دونستمش در لحظه و ته دلم امیدوار بودم به موضوع سخنرانی امروزم. در بین راه ساختار سخنرانی رو می چیدم رفتم بچه ها رو آوردم خونه، ناهار خوردیم، نماز خوندیم و دوباره بچه ها رو بردم سر زمین کشاورزی، و خودم برگشتم سرکار. امدمدو سریع یک ساختار سخنرانی منسجم با یادداشت برداری انجام دادم و خودم را برای دو ساعت دیگه که سخنرانی شروع می شد آماده ساعت۴:۳۰ رفتم با آمادگی نسبی، ولی مصمم بودم که منسجم و یکنواخت و مسلط بر سخنرانی بحث رو پی بگیرم. 

همین هم شد وبالاخره موفق شدم سخنرانی خوب و مورد پسندی را با توجه به صحبت های مخاطبین که منعکس کردند داشته باشم.