مسئولیت ها در زندکی

خواسته بود بهش بگید مواظب خودش باشه و با طرح و نقشه ی فلانی همراه نشه، این اطلاع از دو کانال بهم رسید. ولی دیگه گذشته بود و من آن آدم محافظه کار و ترسوی گذشته نبودم. بنا نبود دیگه با اخم  و تخم دیگران میدون رو خالی کنم، احساس میکردم دیگه خیلی بزرگ شدم و با حرف های این و اون جاخالی نخواهم داد. این روحیه رو ناشی از چندتا عامل میدونستم یکی زندگی تشکیلاتی با آدم های با انگیزه‌ و با هدف های والا‌و دیگری تلاش و‌مجاهدت خودم که از جایی تصمیم گرفتم دیگر از پا ننشینم‌و زندگی مجاهدانه ی را از سر بگیرم‌و این‌است که دیگر از‌یکجا نشتن و راکد ماندن بدم می آید و احساس میکنم مسئولیتی در زندگی دارم که نباید شانه هایم را از‌‌زیر بار‌آن‌مسئولیت ها خالی نمایم به هیچ‌وجه من الوجود.

وقتی احساس خستگی میکنم

در این چند روز به شدت ذهنم درگیر بوده است و خدا نیاورد روزی که تو در خانواده ی پدری و مادری و بین خواهران و برادرانت و بین نزدیکان خونیت، بین کسانی که همه در یک رحم رشد کرده اید و خون یک پدر و مادر در وجود شماست به هر دلیلی اختلافی رقم بخورد. و آنوقت است که تو زندگیت و شب و روزت و خواب و بیداریت همه مشغول حل و رفع و‌رجوع این ماحرا هستی. بخصوص وقتی که در خانواده کس دیگری هم نیست و یا لااقل کس بیطرف دیگری نیست که سینه ی خودش را محل اسرار همه ی اعضای خانواده کند و فقط گوش شود تا به وقت لازم بتواند صدایش را بلند کند، داد بزند و از عمق وجودش بر سر خواهر یا برادری آوار شود و بگوید بسه دیگگگگگگگه، تمومش کن، چقدر دو دستی چسبیدی به خودت و‌گندهای وجودیت رو میزنی بالا، بس کنید، تو‌را خدا بس کنید. و حالا ابن روزها بشدت احساس خستگی میکنم، احساس میکنم‌ ذهنم حالت یک دونده ی دوی ماراتنی رو‌داره که در یک مسابقه ی نفس گیر دوومیدانی شرکت کرده و در میانه‌راه نفس نفس زنان به‌راه رفتن‌افتاده است ولی با خودش عهد کرده است لحظه ای ننشیند و ادامه دهد تا خودش را به خط پایان برساند . و اکنون حال من است که اینگونه خسته و‌کوفته در وسط این میدان نفس هایم به شماره افتاده است. نمیدانم می توانم خط پایان را به‌خوبی به پایان ببرم یا نه، اما خدا رو شکر خودم را تنها نمی بینم. اگر پا در حل این‌بحران‌های خانوادگی گذاشته ام، از این روست که پشتیبانم‌خداست، دلم‌قرص است که رضای او از هزاران به به و‌چه چه دیگران‌ برایم قیمتی تر است و من نه برای دلخوشی این عزیز یا آن عزیز اینگونه‌برای خودم درگیری ذهنی ایجاد کرده ام بلکه‌اول از‌هر چیزی گره‌گشایی از مشکلات بنده های خدا برایم مهم و ارزشمند است و حال‌وقتی‌این‌ بنده های خدایی بعد از بنده ی خدا بودن با تو‌نیز ارتباطی رگ و خونی دارند یقینا مسأله مهم‌تر و اولویت دارتر‌است. 

همه ی این رنج ها و‌دردها را به‌جان می خرم، همه ی این خستگی ها و دل نگرانی ها، اضطراب ها و استرس ها را به جان می خرم تا بتوانم مشکلی را حل کنم، خدایا تو‌کمکم کن، توانی ده تا بتوانم ملجا ی برای حل کردن رنج هرکسی باشم که بنده ی توست‌و من کمنرین با حرکتی و با یک گام کوچکی بتوانم گرهی را باز کنم. 

از تو ممنونم خدا برای همه ی آنچه به من داده ای و‌از تو‌می خواهم به حق این ماه رمضان عزیزت هیچگاه پشتم را خالی نکنی تا بتوانم در همه ی میدان هایی که باید باشم حضور داشته باشم و رنجی را بکاهم، غمی را بردارم، غصه ای‌را از‌دلی پاک کنم، مظلومی را دادخواهی کنم، ظالمی را برجایش بنشانم.

یا ارحم الراحمین.

۵ رمضان المبارک ۱۴۴۲ ه.ق

۲۹ فروردین ۱۴۰۰

محمد حسین و خواسته های ناتمامش

می گه چرا من نمیتونم گوشی داشته باشم

گفتم هنوز سن و سالت کمه نمیتونی گوشی داشته باشی، و اصلا صلاح نیست فعلا گوشی دست بگیری

میگه: پس چرا علی اکبر و مهدی( دوستای هم کلاسیش) گوشی دارن

میگم : اونا بزرگتر تو هستن و کلاس دومن، اگر تو هم می خوای گوشی داشته باشی باید سواد یاد بگیری و بری کلاس دوم، بعدش گوشی داشته باش، اونم گوشی ساده، نه گوشی لمسی

میگه : تو این گوشی که‌تو‌خونه است و‌خرابه رو واسم درست کن تا من بنویسم

میگم‌تو از بس قول دادی و‌قولت و عمل نکردی من دیگه‌حرفت و نمی تونم‌قبول کنم.

میگه‌: نه اینبار دیگه قول میدم

میگم: آدم از ی سوراخ دوبار‌گزیده نمیشه

تو چند بار قول دادی زیر قولت زدی

دوچرخه دنده ای، کت و شلوار‌ و ... برات گرفتم ولی تو هر بار گفتی شروع میکنم و هر‌روز می نویسم اما هیچی ننوشتی

میگه‌ولی تو اینبار گوشی رو‌درست کن من قول میدم

میگم: بابا گوشی برا بچه ها ضرر داره، خوب نیست، ما به فکر خودت هستیم

میگه: پس چرا بابای مهدی و علی اکبر گوشی دست بچه هاشون دادن

میگم: شاید باباهاشون نمیدونن چقدر‌آسیب داره

اصلا بیا بشین این فیلما رو‌ببین

سریع‌ دوتا کلیپ رو از‌آپارات می گیرم در مورد آسیب های استفاده از موبایل است.

یکیش خودم هم‌ندیدم اما داره در مورد نگاه متعادل استفاده از گوشی در دنیای امروز میگه‌ و نیازی که بچه ها در دنیای‌امروز بشدت بهش نیاز‌دارن اما میگه‌پباید از حد افراط بگذره

یکیش هم‌داره از‌آسیب هایی که به چشم و‌ستون فقرات و درگیرهای ذهنی که‌برای بچه ها‌ایجاد میکنه حرف میزنه

به‌هر‌حال با دیدن‌این فیلما گوشی مستعمل و‌بر‌می‌گردونه و‌میگه‌هر‌وقت‌رفتم‌ دوم‌برام‌درستش کن.

و دیگه‌داد و‌هوارش تموم‌میشه.

زخمی کردن کار

بارها اتفاق افتاده است که می خواسته‌ام کاری را انجام‌دهم،‌تصمیم‌کرفته ام‌و مشورت های لازم هم‌انجام داده ام ولی کار‌روشروع نکرده ام. مدتدهای طولانی گذشته اما دریغ از یک‌حرکت ساده ومعمولی. چقدر کارهایی که اگر بخواهم‌ردیف کنم و بشمارم شاید دفتری پر شود. بعد از کذشت سال ها حال به این نتیجه‌رسیده ام‌که اگر بناست اتفاق بزرگی رقم بخورد با یک‌زخم‌زدن ساده باید شروع شود. هیچگاه نمی شود کارهای بزرگ‌را دفعتا انجام‌داد‌باید همچمون گلوله ی‌برفی که از بالای کوهسار شروع به غلتیدن می کند و می آید و‌می آید و اگر‌در مسیر درستی بغلتد در‌پایین کوهسار است که تل بزرگی درست می کند و این همان گلوله کوچک بالای کوه است که‌حالا تبدیل شده به یک‌توده بزرگ، تو کارهای روزمره‌وقتی اهداف و‌مسیر زندکیت زو ترسیم کردی و‌وارچوب ها رو‌بستی حالا باید با انکیزه تمام شروع کنی، شزوه همیشه سخت‌و‌نفس گیر است و‌اینجلست که باید زخم‌اول و ایجاد کنی و‌به‌دنبال آن خودت را درمسیر نسیم های رشد و تعالی شخصی قرار‌دهی، ارادهدهایت را در مشت هایت بفشاری و‌با تمام‌توان به سمت اهدافت حرکت کنی و‌اگر این اتفاق رقم‌نخورد تو همیشه همان گلوله کوچک باقی خواهی ماند. و هیچ گاه تبدیل به‌توده ای عظیم نخواهی شد. گلوله های برفی زیادند و فراوان،و هیچ‌محل اعتنا و‌توجه هم نیستند. تو وقتی می توانی محل اعتنا و‌توجه قرار بگیری که بتوانی خودت را عظیم کنی و‌خودت را رشد دهی و‌در نگاه دیگران بژرگ شوی، و آنوقت است که وجودت‌برای دیگران  محلداعتنا می شود.

دعوتیم به مهمانی رمضان

دارم کوله‌بارم و می بندم تا راهی شوم، از دو‌ماه قبل بود که بحث رفتن‌جدی‌شد، شنیدم برا همه‌دعوت نامه فرستادن، اما گویا بعضی گفتن ما تو این اوضاع و احوال سفر نمی ریم. به هر‌حال کوله‌ام‌دیگه‌جا نداره هر‌چه‌لازمه ی سفره‌رو توش کذاشتم و‌ دعوت نامه‌رو هم تو‌جیبم گذاشتم و ان شاالله یکی دو روز آینده راهی میشم، خیلیا رو دوست داشتم تو این سفر می دیدم، شاید هم ببینم ولی اینقدر از همان خیلی ها دور افتاده ام که هیچ‌خبری ازشون ندارم. 

بارالها سفر را با نام تو آغاز میکنم و به‌ سوی تو و به سوی مهمانی تو می آیم. تو مرا دعوت کرده ای و این یک دعوت عمومی و تکوینی است، ما رادمی برند به این مهمونی، نمیدونم چقدر لایق بوده ایم به هر حال ما خودمون رو مهیای رفتن‌ به سفر و امدن به سمت تو‌کرده ایم، کوله‌باری از همه‌ی پلیدی ها و‌پلشتی را به‌دوش کشیده ایم تا در حوض رمضانت خالیشان کنیم. و‌دست و‌رویمان‌را به آب گوارای رحمتت شستشو‌دهیم و آرام‌ارام راه بیفتیم‌تا به‌ قله های قدرت برسیم و‌میدانم راه‌سخت و‌دشواری در پیش رویمان است اما دلگرام مهرورزی تو و محبت و‌مهربانی همراهانم هستم و میرویم تا زنگارهای غفلت‌و بی مبالاتی را از‌درون سینه هایمان خالی کنیم و نگذاریم سفیدی دلهایمان ببش از پیش به تاریکی رود. به‌مهمانیت امیددارم و برای لحظه لحظه ی ان باید بیندیشم. کسی چه می داند شاید مهمانی دیگری در کار‌نباشد و آخرین دعوتنامه‌ای باشد که برایمان فرستاده ای اما به هر حال چشمم‌به‌رحمت بی منتهای توست که نجاتمان دهد و‌ما را از همه ی بندها و‌دام ها که نفس و شیطان برایمان گسترده اند رها شویم. برسیم به اوج‌لذت انسانیت. آنچهدمقصود تو‌بوده از وجود ما. هر‌چند حال و‌روز این‌روزهای آدم ها به‌دلیل اعمالشان خوب نیست و در یک دور‌تسلسل گیر کرده اند. اما تو رحیم تر از هر‌رحیمی برای بندهدهایت بوده ای و یقین دارم دیر یا زود بنده هایت به تو‌رو می اورند، برای عدهدای شاید همین دعوتدنامه ای رمضانی شروع باشد و‌بیاید تا در دریای رحمت بی منتهایت همه ی گرد و خاک های وجودخودش را بزداید و خودش را‌برساند به مرز انسانیت‌ی که تودمی خواسته ای و‌برای عده ای شاید دورتر، اما من نگران عدهدای هستم که نه دعوت را‌می پذیرند و نه قبول دارند و هیچ بهانه ای ‌برای نیامدن ندارند، می ترسم از عواقبی که قهرت برای انهادبوجپد می اورد. 

کاش قدری می شنیدند و‌کاش چشم هابشان افق دورتری را می دید. اما چه می توان کرد.

صدای بوق بوق بوق را که می شنوم هری دلم‌به هم می‌ریزد . آخر من تنها مسافر دیار خلوت و سکوتم، شااید بایند و‌بروند و‌ما خواب رفته باشیم.

الهی به‌امید تو.

چالش های خانوادگی

بعضی وقتا مسائل و حرف و حدیث هایی تو خانواده ادم بیرون میزنه که بشدت ذهن و‌فکر آدم و درگیر میکنه، به نظرم خارج از اینکه این حرف و حدیثا منشأش چیه، آیا خودخواهی ها و‌منیت هاست یا غرور و‌خودپسندی ها و یا حسادت و چشم و هم چشمی هاست، هر‌چه می خواد باشه که‌میتونه اینها باشه ولی نوع برخورد ما با این اتفاقات‌مهمتر از منشأ و نقطه آغاز این مسائل است. وقتی در‌زندگی اتفاقی از جنس ابرو و حیثیت آدمی به میان می آید خیلی طبیعی است که انسان واکنش هیجانی و آنی داشته باشد و این واکنش گاهی به شدت هر‌چه تمامتر از حقیقت فاصله دارد. راهی که عقل جلو پای آدمی می گذارد، ضمن پرهیز از شتاب زدگی باید طوری رفتار کرد که حیثیت بیشتری خدشه دار نشود، آبروی دیگری به‌زمین ریخته نشود. والا حرکات آنی و‌هیجیانی از هر‌کس و‌ناکسی سر می‌زند مهم این است که انسان با همه ی خویشتنداری تا پای جان احقاق حق کند و خدا هم یقینا پشت آدمی است که به حقیقت عالم نزدیکتر است. وقتی به کنه ماجراهای که سبب اشفته شدن خانواده هایی می شود پی میبریم که همیشه آدم های بیکار و‌بی عار و نامرد صفت و‌شیادی هستند که کارشان به هم‌ریختن است و این به هم‌ریختن چقدر به هر قیمت شده باشد قیمتش مهم نیست مهم این است که بشود و‌زندگی هایی ویران شود.  می خواهد در این میان خانواده هایی بسوزند. می خواپ بین برادرهایی جدایی بیفتد و می خواهد دل هایی بسوزد .

خدا نیامرزد کسی را که اینگونه آتش به پا می کند.

رنج و وابستگی ها

وابستگی ها انسان‌رو دچار‌رنج میکنه، وابستگی های آدمی در دنیا‌یکی و‌دوتا نیست، از‌روزی که‌پا به این‌ جهان هستی میگذاریم‌ با اولین گریه هایمان رنج گرسنگی رو برنمی تابیم و شروع میکنیم به گریه کردن، این ولبستکی های ما به دنیا ادامه پیدا میکنه و در طول زندگی عشق و هوس و مقام و قدرت و پول و زن و فرزند و ابرو و .... همه و همه می شود وابستگی های ما، و به میزانی که ما به این ها تعلق داشته باشیم و‌وابسته ی آنها شده باشیم رنج حاصل از آن برایمان سخت تر و‌عذاب اورتر می شود. اگر این را بدانیم که‌وابستگی ها رنج می آورند آنوقت است که برای کاهش این رنج بهدفکر چاره خواهیم افتاد و تلاش خواهیم کرد از‌رنج ها در زندگی بکاهیم، نکتهدای که در اینجا برایمان مهم است این است که رنج ها ها خودبخود حاصل نمی شوند نتیجه و انعکاس عمل و رفتار ما در‌دورانی است که بدون اندیشیدن همه ی جوانب یک امر رنج مضاعف را طلب کرده ایم. رنج در زندگی حاصل می شود و‌می آید و‌ سایه اش‌را بر زندگی ما خواهد انداخت مهم‌آن است‌ اسیر و‌درمانده ی آن رنج‌نشویم و از رنج پلی بسازیم برای توسعه فردی خودمان.

محمد حسین و‌محمد حسن( ۷ و ۴ ساله)

عصر جمعه ای خیلی خیلی دلم گرفته، در میان گریه های محمد حسن و اصرارها و شیطنت های محمد حسین که هر دوتا سوار موتور شده بودند زدم بیرون، قصد داشتم باموتور برا خریدهای فاطمه و زهرا برم داروخانه، اما نمی خواستم بچه ها رو ببرم چون که محمد حسین توجهی به کتاب هایش نمیکنه و نمی خواستم همینجوری تشویق هم بشه و احساس می کردم با دور زدنش خیالش راحت میشه که میشه از صبح تا غروب به هر بهونه ای سراغ کتاب نرفت و عصر هم با بابا و‌کیف پول بابا رفت و خوش گذروند. در تربیت بچه ها متهم هستم به سهل انگاری ولی این اتهام رو اصلا قبول ندارم، معتقدم تا نهایت کار بچه ها نباید احساس کنند که کسی داره به اونا ظلم میکنه و همه ی تلاشم رو کرده ام که با دلیل و‌صحبت و دادن میدان لازم بوقتش هم از محرومیت های اینچنینی برای اینکه‌متوجه خطاهاش بشه استفاده کنم. به هر حال اونا زودتر از من سوار موتور شده بودند و من مجبور شدم پیاده بزنم برم بیرون، میتونستم‌ با اجبار پیادشون کنم و با توپ و‌تشر نزارم سوار شن، اما می خواستم بدانند عزت نفس را، بدانند که ادم باید سر حرفش بمونه حتی اگر به قیمت محرومیت های خودش منجر بشه، فکر کنم محمد حسین لااقل این سوال که چرا بابا پیاده رفت و‌سوار موتور نشد ته‌ذهنش باقی می مونه و حتما خواهد پرسید. 

زدم بیرون و بچه ها متوجه شدند که بابا کوتاه نمیاد. محمد حسین باید میدونست که با یللی تللی نمیشه زندگی رو ادامه داد. خیلی خیلی سختش است که پای کتاب بنشیند، هر چند واقعا تمام طول یک هفته ۵ ساعت مفید هم تو خونه پای کتاب نیست اما به شدت گریزان است و من تمام تلاشم رو میکنم این روحیه تنبلی رو ازش بگیرم هر چند سخت است و آزاردهنده اما برای رشدش ضروری است.

و الا دوست‌داشتم الان هر‌دوشون رو سوار موتور می کردم و‌دور میزدم و‌چقدر دوست داشتم و‌چقدر سخت بودم برایم گریهدهایشان اما چه می توانستم بکنم جز مبارزه با‌نفس و دل و ....

امید که خدا عاقبت بخیرمون کنه

ایده یابی برای نوشتن

از وقتی تصمیم گرفتم بنویسم و در قامت یک نویسنده بتوانم ظاهر شوم خیلی بیش از گذشته به فکر توسعه شخصی و یافتن ایده های ناب برای نوشتن هستم. به نظرم نوشتن و ایده نوشتن چسز سختی نیست فقط کافی است حواس خودمون را جمع کنیم و به موضوعات از زوایای مختلف نگاه بیندازیم هر موضوع و هر پدیده ی می تواند ایده ای برای نوشتن داشته باشد و من این رو خیلی زود فهمیدم و چقدر جذاب است وقتی هر کار و هر کنش و هر پدیده و هر موضوعی ایده نوشتن تو می شود. مثلا همین تایپ کردن من بر صفحه ی کیبورد و تایپ انگشتی من و ایتنگونه تایپ کردن من که تقزیبا خوب است سرعتش چگونه شروع شد ؟ یادم میاد وقتی سال 88 در تهران با یکی از رفقا در پی یافتن لب تاب بودم و در پاساژ های میرداماد تهران از مغازه های مختلف کامپیوتری و لب تابی پیگیر یک تاب خوب بودم تا بالاخره لب تاب دل وسترو 1320 را خریداری نمودم چقدر ذوق داشتم و چقدر دلم می خواست یاد بگیرم خیلی از زیر و بم های کامپیوتر را، اما یاد گرفتن من خیلی غیر حرفه ای و بدون طی کردن دوره ای خاص و فقط وفقط به واسطه نیازهای که در طول تحصیل به هر برنامه ای داشتیم و مجبور می شدم اون را یاد بگیریم مثل تحلیل spss، و یا نرم افزار GIS، ولی این ها هیچکدام بدرد فرداهای تحصیلی من نخورد و من با تنها برنامه ای که خیلی دم خور بودم و بیشتر کارها به آن نیاز داشتم همین نرم افزار ورد بود که مجبور بودم برای تمام تحقیقات دانشگاهی خود به آن مراجعه کنم.

 

چالش ها و تأثیر آن بر رفتار ما

چالش هر‌روز ۵ سطر نوشتن چالش جذابی بود، هر چند دندون درد داشتم و در صف فک پلاک ۱۴۱ نشسته بودم اما دلم می خواست این چالش را ترک نکنم. شروع کردم به نوشتن. هجوم کلمات و جملات بود که از ذهنم امان را برده بود. اما نوشتم چرا که اعتقاد دارم در سختترین شرایط هم می توان و باید نوشت تا نمانی و نگنند کلمات در وجودت، هر گاه تو تصمیم می گیری که بگذری از حصارها و دیوارهای روبرویت برایت فرقی نمی کند اندازه های دیوارها مهم نیست مهم اراده ی آدم هایی است که هبچ بن بستی را بر نمی تابند. می گذرند تا برسند و هیچ کس را یارای مقابله با آنها نیست. مردانی که اراده هایشان از عمق وجود آنها بر می آید. باید برای رسیدن هدف بگذرند از همه ی چالش های پیش رویشان، می شناسم کسانی‌را که خود را اوج می دهند نه برای نگاه دیگران بلکه برای دل خود، برای انسانیت و برای تاریخ. فرق است بین آنکه می پرد تا آزادگی را با تمام وجودش حس کند با کسی که از خودش عبور نمی کند حتی اندک تغیبری را برای خود طلب نمی کنند و اینها تا آخر عمر محصور می شوند و به بیشتر از ققس خورد و خواب به چیز دیگری فکر نمی کنند.

چنین پروازم آرزوست.

 

وقتی محافظه کاری بلای جان می شود

دیروز وقتی برای اجرای یک کرسی آزاد اندیشی خدمت ح. آ. خ. رسیدیم و با هاشون صحبت کردیم و از فضای جامعه و ضرورت کاری اندیشه ای و فکری گفتیم جوابی که شنیدیم دور از تصور ما بود. فکر می کردیم در همان ابتدای کار از ایده استقبال می کنند و زمینه را برای اجرا برنامه تا قبل از ایجاد فضای شعاری انتخابات 1400 برایمان و برای شهرمان فراهم می نمایند اما وقتی فرمودند باید کسب تکلیف نمایند دیگر یقین پیدا کردیم که اینم کاز توسط آنها امکان برگزاری ندارد و حمایتی از سمت آنها صورت نمی گیرد. با خودم گفتم محافظه کاری و دست به عصا رفتن آنهم در امر مهمی که کنش اجتماعی بزرگی را به همراه خود دارد و جامعه را به شدت درگیر خود می کند و تبعات حال و اینه تصمیم مردم چقدر می تواند بر روی آینده و امید در مردم اثر گذار باشد این نگرانی و اینگونه نگرانی از سمت ایشون برایم غیر قابل پذیرش بود. 

اما به هر آدم ها هستند و مقعیت و شرایط اجتماعیشون و هیچ کس در جایگاه دیگری نیست تا بتواند قضاوت دقیقی از شرایط داشته باشد اما آنچه که برای من درس آموز شد این بود که اگر کسی برای خودش در هر جایگاه و با هر شأنیت اجتماعی که هست ظرفیت سازی نکرده باشد و حریت و آزادگی خودش را در ساختارهای بعضا نامیزان و نامطلوب گذاشته باشد دیر با نزدیک دچار محافظه کاری و شرایط عدم انخاب تصمیم گیری سخت در مواجه با پدیده های اجتماعی خواهد شد و برای اینکه دچار این بلیه نشویم گریزی نیست از اینکه اصول ومبانی ود را بهتر شناخته  و بر اساس آن نگذاریم هیچ مانعی حتی در لباس قانون نتواند ما را در محصوریت خود قرار دهد و الا ما محکوم به حرکت در شرایط دیگران ساخته ای خواهیم شد که به هیچ وجه برایمان آزادگی را بوجود نخواهد آورد و روز به روز اسیر شرایط ایجادشده خواهیم شد.

محافظه کاری قتلگاه انقلاب است.

زندگی و مسائلی که می تواند تو را از هدف بازدارد

زندگی آدمیزاد آمیخته با رنج و سختی و مصیبت و بلا ، شادی و خوشی و آسایش است و هیچگاه نباید تصور کرد که زندگی همیشه به یک روال و به یک مود ثابت باقی خواهد ماند. از وقتی که پا به این عالم می گذاریم و از رحم مادر خارج می شویم نخستین گریه های ما و ورودمان به دنیا نشان از این است که دنیا محل آرام و بی دردسر و بی رنجی نخواهد بود و هنگامی که با اولین مکیدن های شیر مادر به آرامش و خلسه ای می رسیم لزوما به معنای این نیست که دنیا تا آخر همینگونه در آرامش و آسایش سپری خواهد شد. و این حالت رنج و خوشی و امنیت و نامنی و ثبات و بی قراری تا دم مرگ همراهمان خواهد بود. درسی که من از این اتفاقات و این خوشی ها و ناخوشی ها گرفته ام این است که نه در ناخوشی ها بیتاب شوم و نه در خوشی ها سرمست و رها. باید در هر حالت خودت را وصل کنی به مبدأی که اول و آخر هر چیز است و به آن لایتناهی که هستی در قدرت و اراده اوست. در لحظه لحظه ها باید متوجه خدا باشی و اوست که می تواند در لحظه ای همه ی خوشی تو را ناخوش کند و از یک مصلحت بزرگتر که تو نمی دانی برایت خوشی عظیم تری و خوبی بینهایتی را فراهم نماید. 

در زندگی خودم روزهایی به این جاها رسیده ام و بوده است که احساس می کرده ام خدا دارد مرا بزرگ می کند و این حسی بوده که به من آرامش بادوام تری را تزریق می کرده است. اگر می خواستم بسان خیلی از آدم هایی که با گرم و سرد و دنیا خودم را رها کنم و به دنبال آنچه باشم که دیگرانی هم هستند. اگر بنا بود حرف دیگرانی چه پدر و مادر و چه زن و فرزند  چه خواهر و برادر و یا دوستانی آنقدر در من تأثیر بگذارد که من را از هدفم دور کند و رنجش طولانی را برایم بوجود آورد تا اکنون باید برای رفع افسردگی هایم بر روی تخت بیمارستانی در جنوب یا مرکز ایران خوابیده بودم. اما خدا به من دلی داده است که این حوادث واین بگو مگوهای زندگی هرچند روحم را مکدر می کند، هرچند رنجش خاطری عمیق برایم ایجاد می کند. هر چند عملکرم را اندکی مختل می کند اما نمی گذارم و نخواهم گذاشت به یاری و لطف خدا مرا از آن آرمان ها و آرزوهای که در زندگی برایش تلاش می نمایم خارج کند. و این صبوری را رایگان بدست نیاورده ام که رایگان از دستش دهم. معتقدم که هستی با همه ی عظمت و بزرگیش و خداوند با همه ی جلال و جبروتش ما را خلق نکرده است که مدام در خود بلولیم که این چه می گوید و او چه گفت و چه خواهد شد اگر من این کار را بکنم و چرا چنین و چرا چنان؟ اگر اینطوره پس من اینچنین و هزاران وسوسه و خناسی که شیطان و نفس در رگ رگ وجودمان به کار می گیرند تا ما نرسیم به آن آسمانی که خدا وعده اش داده به آن اوج و بلندی که همه ی انبا و اولیا برا رساندن ما زجمتش را کشیده اند. باید گذشت، باید عبور کرد از سیم خاردار نفس و باید دل را بزرگ کرد تا این حوادث و اتفاقات کوچک و بسیار کوچک اندک خللی در عظم و اراده مان ایجاد نکند 

می دانم تفاوت دارند آدم ها، می دانم از لحظه ی که نطفه ای شکل می گیرد تا لحظه ای که متولد می شود و تا لحظاتی که راه می افتد و حرکت می کند و بزرگ و بزرگتر می شود و تا شخصیت وجود آدمی کامل می شود هزاران هزار و بلکه میلیون ها میلیون عامل در بوجود آمدن آن شخصیت تأثیر گذارند تا هویتی از وجود ما را ساماندهی کنند در نتیجه هیچ دو انسانی شبیه به هم نیستند و نخواهند بود. اما به جز عوامل طبیعی و غیر ارادی که در بوجود آمدن شخصیت ما موثر است عوامل متعدد و بیشماری است که اکتسابی است و ما می توانیم آنها را در خودمان بوجود آوریم و کسب نماییم و خودمان را برای شخصیت متعالی آماده تر نماییم.  اگر آگاه باشیم و بدانیم که راه چیست و مقصد کجاست رفته ایم و از سرزنش و ملامت و حسادت و تکبر دیگران هیچ و هیچ و هیچ ابایی نداریم و قطعا در این راه پشتیبان ما خداست اگر هدف الهی باشد. 

احیا نیمه ی شعبان؟!

سالهایی است شاید ۱۵ یا ۲۰ سال پیش بود که وقتی چند روز قبل از نیمه ی شعبان داشتم اعمال شب نیمه ی شعبان را از روی مفاتیح الجنان جناب شیخ عباس قمی نگاه می کردم چشمم به احیا و عظمت احیا شب نیمه شعبان افتاد با خودم فکر کردم چقدر خوب میشه اگر ما بتونیم زمینه ی برپایی این مراسم‌رو بگیرم . آن سال ها همه ی مساجد در شب نیمه شعبان مراسم جشن می گرفتند و با چند تا برنامه سر و ته نیمه شعبان رو هم می آوردند و‌می رفتند خونه، انگار نه انگار که قرارداست چهدشود؟ و ما می خواهیم چه کنیم؟ چه گلی به‌ سر خودمون کنیم. نیمه شعبان اومد خوب؟ بعدش؟ چه میشه؟ تو چی میشی؟ تو میشی اونی که باید بشی؟ اصلا میدونی چی باید بشی؟ چکار باید کنی؟ اینها همه تو ذهنم بود و یک مراسم روتین شعر و سرود و‌نمایش و پذیرایی قانعم نمی کرد. این شد که با بچه های مسجد صحبت کردم و ایده احیا نیمه شعبان پذیرفته شد و شروع کردیم محتوی چیدن برا آن شب و برنامه ریزهای لازم برای انجام مراسم احیا نیمه شعبان، از آن سال بیش از ۲۰ سال گذشته است و ما ۲۰ احیا داشته ایم و شاید سال گذشته به دلیل کرونا اولین سالی بود که در طی این سال ها لغو شد اما در دیگر سال ها بی وقفه انجام شده است. و خیلی دوست داشتم در این ساعت ها در جمع دوستان و عاشقان حضرت صاحب در مسجد صاحب الزمان می بودم. اما نه ماشین داشتم و نه حالم خوب بود.

خدا را شاکرم که با همه ی بدحالیم توانی داد تا بیدار بمانم و اعمالی را بجا آورم، باشد که دل مرده مان احیا مجددی شود و بشود آنکه و آنچه باید باشد. 

امید دارم خدا بر سر بشربت منتی نهد و ظهور ان یگانه منجی را زودتر از زود مهیا کند و از طرفی دیگر مردم جهان به ظرفیتی برسند که نپذیرفتن هایشان بیشتر از پذیرفتن هایشان ما را به ظهور نزدیک کند.

نپذیرفتن باطل

نپذیرفتن ستم

نپذیرفتن بردگی و ذلت

نپذیرفتن طاغوت ها و بت ها

و این انتظار است که ما را به صاحب العصر و الزمان خواهد رسانید .

پینوشت: امشب ۹ فروردین ۱۴۰۰ و در سالروز تولد محمد حسین بهانه ای شد تا بخاطر این تقارن جشن کوچک خانگی بگیرم که زهرا زحمت کشید و‌کیکی مهیا کرد و کت و شلواری که دیروز برا کادوی تولدش گرفته بودم به محمد حسین دادیم. کلی ذوق زده شد امید که به حق این شب عزیز خدا عاقبت بخیرش کند . 

مرگ اندیشی

مرگ هول انگیزترین احساس بشری است که آدمیزاد علاقه ندارد در دوره ی زندگی خود به آن فکر کند. آدم ها میل به جاودانگی دارند و نمی خواهند تصور کنند که روزی نیستند. نمی خواهند به این بیندیشند که مرگ واقعی ترین و حقیقی ترین پدیده ای است که انسان در مسیر زندگی با آن برخورد می کند. گاهی این مسیر در کیلومتر 10 و یا کمتر تمام می شود و گاهی هم تا کیلومتر 100 هم می رسد و در نهایت پایان می پذیرد. و چقدر خام اندیش است کسی که فکر نمی کند به عاقبت کار. عاقبت اندیشی در مسیر مرگ برای انسان هدفمندی الزامی است اینکه من چه خواهم شد؟ چگونه خواهم شد؟ حال و روزم به چه صورت درخواهد آمد؟ و در کدامین حالت و در چه وضعیتی این عالم را ترک خواهم کرد؟ این ها پرسش هایی است که می تواند ما را نسبت به مرگ و مرگ آگاهی کمک کند. 

سال گذشته یعنی سال99 وقتی کرونا ویروس بر سرتاسر زندگی آدمیان در این کره ی خاکی سایه افکند و بسیاری را با خود به کام مرگ فرستاد مردمان ساکن سیاره زمین بخصوص اهالی فکر و اندیشه بیش از هر زمانی به مرگ و اندیشیدن در مورد ماهیت مرگ پی بردند. حالا دیگر مردم خود می دیدند که چقدر این ویروس آدم می کشد و مرگ چقدر می تواند نزدیک باشد. مردم دیگر وقتی می دیدند به راحتی خیلی از نزدیکانشان امروز در سلامت هستند و در حال گفتگو و انجام امورات زندگی و فردا همین آدم اسیر چنگال کرونا می شود با خود فکر می کردند مرگ نزدیکتر از هر زمانی است و چه بسا فردا نوبت به من باشد و همین دلهره و ترس خودش در کاهش ایمنی بدن و ابتلای به بیماری  عامل تشدیدکننده ای می شد برای گرفتار شدن بیشتر و مبتلا شدن و در نهایت مرگ. 

چه اتفای افتاده است؟ بشری که سالیان سال در پیشرفت های مادی غرق شده است و سایه تکنولوژی و پیشرفت های مرتبط با آن همه ی ساحت های زندگی او را درگیر کرده است به نحوی که از خودش فاصله گرفته است و همه ی ابزارها را به خدمت گرفته است تا راحتی و کیفوری خودش را در زمین به نهایت برساند به یکباره با بلیه ای دچار می شود که دیگر نمی تواند ادامه دهد. توقف می کند. ترمز حرکت را می کشد و می ایستد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است که باغث هراس و دل آشفتگی اش شده است. چه شده است که اویی که هیچ گاه و در هیچ ساحتی علاقمند نبود سراغ موضوع مرگ در زندگی خودش برود امروز بیش از هر زمانی مجبور است به مرگ و مرگ آگاهی فکر کند و او خودش را دیگر در دایره ی امنی نمی بیند که خیالش راحت باشد و بتواند امیدوار باشد که می تواند از معرکه ایجاد شده جانم سالم بدر ببرد. 

کرونا با همه ی صدمات و مشکلاتی که ایجاد کرد و با همه ی رنج های که بر پیکره ی بشریت ایجاد نمود و با همه ی تغییر مناسباتی که حاصل کرد و با همه و همه ی بی سرو سامانی های کهدرست کرد و عزیزترین هایی را به کام مرگ سرازیر کرد اما نمی توان منکر این شد که خیلی خوب توانست بشر سر به هوای قرن 21 که هیچ خدایی را دیگر بنده نبود به خودش بیاورد و به او حالی کند که اینقدر غرق در زمانه نباش و اینقدر غرق در دنیای خودت نباش که ندانی عاقبتت چه خواهد شد. و ندانی که مرگ ملموس ترین و قابل لمس ترین پدیده ی هستی است که کام هرکسی را با خودش آشنا می کند و یافتن این حس باید در دوره ای آرامش برای انسان حل شود و حال که انسان گریزی ندارد که  با مرگ روبرو شود چقدر مناسب است که بیندیشیم به مرگ، به رفتن و نیست شدن از این دنیا. اینکه لحظه ای فرا می رسد که دیگر من نیستم به خیالمان اجازه دهیم پرواز کند و ببیند دنیا در نبود ما چه کلی است؟ برای دوستان و خانواده و فرزندانم چه اتفاقی رقم می خورد برای خودمان در عالم دیگر چه اتفاقی به وجود می آید؟ و پاسخ به همهی این سوالات می تواند شرایط ما را برای برخورد با این پدیده راحت تر کمک نماید.

من به مرگ می اندیشم و به مرگ فکر می کنم.به لحظاتی که دیگر جانم تمام می شود و دیگر هیچ انرژی در هیچ سلولی از بدن من نیست که نفسی بکشد و تقلایی کند و من تمام می شوم و حالا دیگر من از این دنیا رفته ام وقتی نفس کشیدنم بند شده است و من مانده ام در این دنیا با تنی به وزن بدنم که سالیانی رنج وجود مرا در کالبد خود تحمل کرده است و روحی که حالا دیگر ناظر است و می بیند آنچه بر این جسم می رود تا سرازیری قبر و مفارقتی که حاصل می شود. 

و ای کاش شیرین باشد آن لحظات آنسان که برای مومنین حقیقی گفته اند. 

و ما دلخوش به همان یا علی گفتن ها و یا فاطمه و یا حسن و  حسین گفتن ها هستیم 

الهی خودت رحمی نما بر ما.

مرگ اندیشی در دوران حاکمیت کرونا

مرگ هول انگیزترین احساس بشری است که آدمیزاد علاقه ندارد در دوره ی زندگی خود به آن فکر کند. آدم ها میل به جاودانگی دارند و نمی خواهند تصور کنند که روزی نیستند. نمی خواهند به این بیندیشند که مرگ واقعی ترین و حقیقی ترین پدیده ای است که انسان در مسیر زندگی با آن برخورد می کند. گاهی این مسیر در کیلومتر 10 و یا کمتر تمام می شود و گاهی هم تا کیلومتر 100 هم می رسد و در نهایت پایان می پذیرد. و چقدر خام اندیش است کسی که فکر نمی کند به عاقبت کار. عاقبت اندیشی در مسیر مرگ برای انسان هدفمندی الزامی است اینکه من چه خواهم شد؟ چگونه خواهم شد؟ حال و روزم به چه صورت درخواهد آمد؟ و در کدامین حالت و در چه وضعیتی این عالم را ترک خواهم کرد؟ این ها پرسش هایی است که می تواند ما را نسبت به مرگ و مرگ آگاهی کمک کند. 

سال گذشته یعنی سال99 وقتی کرونا ویروس بر سرتاسر زندگی آدمیان در این کره ی خاکی سایه افکند و بسیاری را با خود به کام مرگ فرستاد مردمان ساکن سیاره زمین بخصوص اهالی فکر و اندیشه بیش از هر زمانی به مرگ و اندیشیدن در مورد ماهیت مرگ پی بردند. حالا دیگر مردم خود می دیدند که چقدر این ویروس آدم می کشد و مرگ چقدر می تواند نزدیک باشد. مردم دیگر وقتی می دیدند به راحتی خیلی از نزدیکانشان امروز در سلامت هستند و در حال گفتگو و انجام امورات زندگی و فردا همین آدم اسیر چنگال کرونا می شود با خود فکر می کردند مرگ نزدیکتر از هر زمانی است و چه بسا فردا نوبت به من باشد و همین دلهره و ترس خودش در کاهش ایمنی بدن و ابتلای به بیماری  عامل تشدیدکننده ای می شد برای گرفتار شدن بیشتر و مبتلا شدن و در نهایت مرگ. 

چه اتفای افتاده است؟ بشری که سالیان سال در پیشرفت های مادی غرق شده است و سایه تکنولوژی و پیشرفت های مرتبط با آن همه ی ساحت های زندگی او را درگیر کرده است به نحوی که از خودش فاصله گرفته است و همه ی ابزارها را به خدمت گرفته است تا راحتی و کیفوری خودش را در زمین به نهایت برساند به یکباره با بلیه ای دچار می شود که دیگر نمی تواند ادامه دهد. توقف می کند. ترمز حرکت را می کشد و می ایستد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است که باغث هراس و دل آشفتگی اش شده است. چه شده است که اویی که هیچ گاه و در هیچ ساحتی علاقمند نبود سراغ موضوع مرگ در زندگی خودش برود امروز بیش از هر زمانی مجبور است به مرگ و مرگ آگاهی فکر کند و او خودش را دیگر در دایره ی امنی نمی بیند که خیالش راحت باشد و بتواند امیدوار باشد که می تواند از معرکه ایجاد شده جانم سالم بدر ببرد. 

کرونا با همه ی صدمات و مشکلاتی که ایجاد کرد و با همه ی رنج های که بر پیکره ی بشریت ایجاد نمود و با همه ی تغییر مناسباتی که حاصل کرد و با همه و همه ی بی سرو سامانی های کهدرست کرد و عزیزترین هایی را به کام مرگ سرازیر کرد اما نمی توان منکر این شد که خیلی خوب توانست بشر سر به هوای قرن 21 که هیچ خدایی را دیگر بنده نبود به خودش بیاورد و به او حالی کند که اینقدر غرق در زمانه نباش و اینقدر غرق در دنیای خودت نباش که ندانی عاقبتت چه خواهد شد. و ندانی که مرگ ملموس ترین و قابل لمس ترین پدیده ی هستی است که کام هرکسی را با خودش آشنا می کند و یافتن این حس باید در دوره ای آرامش برای انسان حل شود و حال که انسان گریزی ندارد که  با مرگ روبرو شود چقدر مناسب است که بیندیشیم به مرگ، به رفتن و نیست شدن از این دنیا. اینکه لحظه ای فرا می رسد که دیگر من نیستم به خیالمان اجازه دهیم پرواز کند و ببیند دنیا در نبود ما چه کلی است؟ برای دوستان و خانواده و فرزندانم چه اتفاقی رقم می خورد برای خودمان در عالم دیگر چه اتفاقی به وجود می آید؟ و پاسخ به همهی این سوالات می تواند شرایط ما را برای برخورد با این پدیده راحت تر کمک نماید.

من به مرگ می اندیشم و به مرگ فکر می کنم.به لحظاتی که دیگر جانم تمام می شود و دیگر هیچ انرژی در هیچ سلولی از بدن من نیست که نفسی بکشد و تقلایی کند و من تمام می شوم و حالا دیگر من از این دنیا رفته ام وقتی نفس کشیدنم بند شده است و من مانده ام در این دنیا با تنی به وزن بدنم که سالیانی رنج وجود مرا در کالبد خود تحمل کرده است و روحی که حالا دیگر ناظر است و می بیند آنچه بر این جسم می رود تا سرازیری قبر و مفارقتی که حاصل می شود. 

و ای کاش شیرین باشد آن لحظات آنسان که برای مومنین حقیقی گفته اند. 

و ما دلخوش به همان یا علی گفتن ها و یا فاطمه و یا حسن و  حسین گفتن ها هستیم 

الهی خودت رحمی نما بر ما.

من و شعر

شعر را دوست دارم از یک دوره ای احساس کردم چقدر به شعر و شنیدن شعر علاقه دارم اما هیچ گاه به طور عمیق به شعر نپرداخته ام. شعر زبان به شدت اثرگذاری است و از شنیدن بعضی اشعار آنقدر حالم خوب می شود و شوق پیدا می کنم که تا ساعت ها در حال و هوای آن شعر می مانم. یادم میاد یه مدتی دفتر شعری برای خودم درست کردم و حتی به صورت مبتدی شعرهای را هم سرودم. اما نه عرضه کردم و نه کسی آنها را دید تا نقدی کند و از قبل نقد و نقد و نقد بتوانم راه خودم را به شعر باز کنم. هنوز در این سن و سال باز به شعر علاقه دارم و به یاری خدا دست بر نمی دارم و امید دارم بتوانم در سال جدید بارش های شعری داشته باشم و بنویسم . و ان شالله از همین لحظه شروع می کنم گام های خودم را برای سرودن مجدد برداشتن اگر خدا بخواهد.

به توکل نام اعظمت....

بسم الله الرحمن الرحیم.

برسرای آرزوها تا به کی ماندن نشستن

تا به کی یکجا گزیدن عشق را محصور کردن

زندگی از روی عادت روز و شب یکجا نشستن

تلخ کامی های دیروز بهر فرداها نشستن

چه غریب و مست انسان دور این دنیای فانی

سخت می گردد زمانه بهر انسان در نخفتن 

کی شود ما را رسیدن در تلاش و کوشش خود

دور از سستی کرختی مرد میدان در رسیدن

کی شود کاین آرزوها در تناسب با عمل ها 

با خطرها استقامت ها گذشتن ها و رفتن ها

باید اینبار سر به راه شد رفت تا جان در بدن داریم

با گذشتن ها و رفتن ها نماندن ها و ایستادن ها

یمن مظلوم و وظیفه ی تاریخی ما

 در گشت و گذار در فضای مجازی بودم این توئیت جوان یمنی مرا میخکوب کرد چند بار جمله را خواندم. جمله این بود: خاندان سعود قرآن ها را بر سر نیزه ها بلند کرده در حالی که ما به اندازه یک سنگ انداختن با چادر معاویه فاصله داریم. اما در بین ما هیچ اشعری وجود ندارد که فریب بخورد... و هیچ اشعثی نیست که بازوی ما را ببیچاند.

این یمن مالک اشتر و عمار یاسر است.

هی می خواندم و هی گریه می کردم. اشکم امان نمی داد. چقدر دوست داشتم این مومنان راستین امیرالمومنین را از نزدیک می دیدم و در آغوششان می گرفتم. چقدر دلم تنگ است در آغازین روزهای شروع قرن جدید برای یمن مظلوم و فرزندان زجر کشیده ی آن سرزمین، برای مادران عزادارش و برای پدران دردمندش. دلتنگ دیدن آن مجاهدین راستینی هستم که هفت سال است در سپاه اسلام در مقابل کفر و طاغوت بنی امیه ای زمان، سعودی خبیث و ملحد ایستاده اند.آری انان از نسل مالک اشتر نخعی و عمار یاسرند. همان دلاوران و مردان مردی که روزگاری  غبار غم را از چهره ی مولایشان زدودند و آنچنان جوانمردانه در صفین و نهروان بر خصم تاختند امروز پس از هزار و‌ چهارصد سال از همان نسل مالک ها و عمارها  تمام قامت در مقابل اسلاف ابوسفیان ها و معاویه ها ایستاده اند  و هبچ تهدیدی و ارعاب و تحریفی نتوانسته است آنان را از اسلام راستین علوی دور کند. سپاه اسلام اگر امروز در یمن مردانه ایستاده است و‌در مقابل همه ی جهانخوران مقاومت دلیرانه دارد از این روست که آنان اراده کرده اند که آقای زمین باشند. در میان آنان نه اشعری هست که تن به مصالحه دهد و پای میز مذاکره با شیطان نشیند و‌نه اشعثی است که مبارزان را دلسرد نماید و سپاه اسلام را دو شقه کند. مجاهدین امروز یمن از قرآن به نیزه کردن سعودی نه واهمه ای دارند و‌نه نگران شکاف در جبهه ی مبارزه ایشان هستند برای آنان تاریخ فقط شنیدن قصه ای فریز شده در یک زمان طولانی نبوده است آنها نشان داده اند فرزندان راستین امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستند و نخواهند گذاشت حکمیتی بر آنها تحمیل شود . آنان تاریخ را جریان داده اند تا پس از گذشت قرن ها، طاغوت ها بدانند اسلام زنده است و خون فرق شکافته ی امیرالمومنین هنوز در رگ های بچه شیعه ها می جوشد و اجاره نخواهند داد حقیقت به مسلخ رود و‌مصلحت های خود ساخته ی اشعری ها و تردید افکنی اشعث ها اردوگاه علی را سست نماید. ابن شیر مردان محاهد بمنی نشلن داده اند که اسلام هنوز زنده زنده است و هنوز برغم همه ی کیاست ها و خباثت های ابوسفیان ها و‌معلویه ها در طول تاریخ این رگه ی اصیل اسلامی حیات خود را حفظ کرده است و با فهم شرایط تاربخی توانسته است زنده تر از هر زمانی و انقلابی تر از هر زمانی امروز در بین فرزنداندراستین پیامبر خاتم و علی اعظم در قرن پانزدهم هجری بدرخشد. این یمن امروز برای همه ی ما مسلمانان درس آموز و عبرت انگیز است. باید در فهم مناسبات امروزین یمن و نقش یمن در آینده تحولات جهان اسلام بیشتر بدانیم و این است که برای ما فهم یمن و یمنی ها را گریزنادذیر خواهد کرد.

به وسعت آسمان

چقدر سخت است دیدن کسانی که سالهاست با آنها همراه هستی، می شناسی شان ولی دنیاهایتان متفاوت است. گاهی وقتا با خودم فکر میکنم چرا بعضی ها اینقدر کوچک اندیش و زاویه ی نگاهشان تنگ و کوچک است، چرا دوربین های وجودشان بر قدرت زومش متمرکز و ثابت است و اجازه نمی دهند وجودشان یک لانگ شات از همه ی انچه لازمه ی ارتباط با دیگر آدم هاست را داشته باشه؟ وقتی می بینم که بعضی آدم ها تنگ بلورین دلشان را پر از کینه و حرص و حقد و حسادت می کنند و نمی گذارند بلور دلشان زلال شفاف بماند تا انعکاس دهد همه بزرگی ها را و همه ی خوبی ها را تا وسعت پیدا کنند تا بزرگ شوند دلم خیلی می گیرد. این جهان عطمتش لایناهی است، نه شناخت حقیقی و واقعیش برای ما میسر می شود و نه ما فرصت پیدا میکنیم به جهان هستی با دید همه چیز دان نگاه کنیم. هستی و عالم وجود منتظر ما نمی ماند او رسالت خود را به ثمر می رساند و کار خودش را انجام می دهد این ما هستیم که در این دایره سرگردان و حیران وامانده ایم. به اندازه ای که دنیامون کوچک و حقیر باشد و برای خوش آمد این و آن بخواهیم کاری کنیم و بت اخم و تخم های این و ان بخواهیم میدان را خالی کنیم به هکام اندازه حقیر و پست خواهیم بود. واقعا دنیای به این عطمت و دنیای وجودی خودمان با این پیچیدگی آیا فرصت می شود آدمی خودش را معطل این و آن و این حرف و ان حرف نماید .باید به وسعت هستی اندیشید به وسعت عالم وجودی انسان نگاه کرد و باید گام های بلندی را برای رسیدن وجودت به قدر آسمان برداشت، دل را خالی کرد از هر کینه و کدورتی و راه رفت به سمت آسمان. به آسمان که رسیدی ادرس را خواهیم پرسید. خانه ی دوست را خواهیم یافت و به سمتش حرکت خواهیم کرد. و آنجا ماحراهای خودش رادل د اما نرفتن و ماندم در گل وجود خودت و در زمین خاکی دنیا تو را هیچگاه به پرواز در نخواهد آورد. تو بایپ را بیفتی و‌حرکت کنی و وسعت را از دل خودت شروع کنی. که اگر شروع نکنی فردا دیر است.

فقر و رنج‌ انسانی

فقر مفهومی به بلندی تاریخ دارد در همه ی جوامع در طول تاریخ گروهی از انسان ها به‌دلایل متعددی دچار فقر می شدند‌ و این فقر رنج را با خود داشت، گذر زمان جوامع انسانی را وادار‌کرد تا راههایی را برای مبارزه‌با فقر انجام دهند. اما مشکل اساسی این بود که نه منشأ فقر مشخص بود و نه کارهای انجام شده نتیجه ی مطلوبی را به همراه داشت. و این بود که به موازات‌رشد و پیشرفت عده ای، گروهی نیز مجبور بودند با فقر و‌نداری و رنج ها تابع آن بسازند. فقر هم جنبه ی فردی دارد و‌هم جنبه ی اجتماعی، از جنبه فردی هم برای فرد فقیر‌ و هم برای همه ی ادم های دور و بر او مسئولیت وجود دارد و اگر به هر دلیلی این مسئولیت صورت نگیرد جامعه دچار زخمی می شود که این زخم می تواند پیکره را در طول زمان به هم‌بریزید. فقر رنج است و رنج دردی است که امان آدمیزاد را می‌برد. رنجی که می تواند ادمها را تا سر حد پراکندگی تمام‌بکشاند. فقر بیچارگی است برای آدمی که نتوانسته است به حد معمولی جامعه خودش را میزان کند. گاهی یک محرومیت ناخواسته و‌گاهی یک محرومیت دیگر خواسته می تواند تا سالها ادمی را از حق و حقوق خود محروم نماید. و این رنج است رنج انسان، انسانی که می توانسته است همه ی محدودیت های زندگی را برای خود حل و فصل نماید  نفس خود را به اوج بکشاند دچار کمبودهایی شده است که زندگی را برایش مشکل کرده است، چقدر باید سخت باشد برای کسانی که فکر می کنند خودشان عامل اساسی این فقرها وپمحرومیت ها هستند در حالی که سهم فضای اجتماعی و جوامع انسانی در ایجاد بسترهای محرومیت زا به‌مرانب شدیدتر و حاددتر از نقش فرد است و اکر امروز بناست ما به سمتی برویم که این فقرها و‌رنح ها و‌محرومیت ها از جوامع بشری رخت بربندد گریزی نیست و‌می بایست به سمت ترمیم  ساختارهای فقر آفرین برویم و نگذاریم در دنیای که بیش از هر زمانی آدم ها به کنار هم بودن محتاج هستند این عوامل رنجی را به رنج های مردمی بیفزاید.

نوروز ۱۴۰۰ و شرایطی که باید ساخت

هزار و چهارصد

شروع همیشه جذاب است، آغاز همیشه هیجان دارد، و این در سرشت آدم هاست که برای آغاز لحظه شماری می کنند، وقتی فکر می کنم به ادم هایی که در سال ۱۳۰۰. و یا۱۲۰۰ و یا ۱۱۰۰ بر روی این کره ی خاکی زندگی می کردند ولی الان نیستند والان خاک شده اند و پوسیده شده اند و هیچ اثری از آنها باقی نیست نگران خودم می شوم، من و میلیون ها انسان دیگر صد سال پیش نبودیم و صد سال دیگر هم نیستیم و در این میانه خداوند فرصتی داده است که بیایم و کاری کنیم و برویم. چگونه زیستن اساسی ترین سوالی است که برای هرکسی که می خواهد با هدف زندگی کند وجود دارد. در این فرصت اندکی که برایمان وجود دارد چه کنیم؟ چگونه زندگی کنیم؟ فهم از زندگی یعنی چه؟ این سوالات وجود دارد و انسان حقیقت گرا برای خودش پاسخ را می یابد. 

حال چه کنیم، حال که در ابتدای یک راه ایستاده ایم، جاده هزار و چهارصد شروع شده است، و ما در آن گام نهاده ایم، چقدر میدانیم که کجا هستیم و کجا ایستاده ایم، چقدر راه بلد شده ایم و چقدر نشده ایم؟ باید یرای همه سال های پیش رویمان فکر کنیم. وضع تاریخی خودمان و ملت مان را بدانیم، زمانه رو به خوبی درک نماییم و برای ثبت حرکت تاریخی عظیم و بار رسالتی که از آن برعهده داریم پر تلاش و خستگی ناپذیر تلاش نمائیم.

ابن سال برای من در همان قامت نقش و‌رسالت تاریخی باید مجاهدتی بزرگ صورت پذیرد. باید با جدیت تمام بنویسم و بخوانم و منتشر نمایم‌و ان شاالله با رفع همه ی موانع و‌محدودیت ها چه شخصی و‌چه نفسی و‌چه اجتماعی سال ۱۴۰۰ رادسال‌تولیدات‌جدی خودم قرار‌خواهم‌داد، اتقاقی که خیلی در‌دسترس میدانم‌و‌با ظرفیت های که در خود سراغ دارم میتوانم‌به خوبی از پس آن برایم.

لن شااله‌که این اتفاق‌به‌زودی رقم‌بخورد.

پادکست سوم

سلام،

فرارسیدن سال نو رو به همه ی  هموطنان عزیز و همراهان گرامی رادیو سیزده تبریک می‌گم و آرزو می‌کنم سالی سرشار از آرامش، شادکامی و رشد و جهش و پرش پیش رو داشته باشید.

 

ما تلاش خواهیم کرد در سال جدید و اغازین روزها و‌ماه های قرن جدید با محتوای اثربخش‌تر و پربارتری در خدمت شما دوستان و همراهان باشیم.

سال ۱۴۰۰ اومد و مهمترین مسأله کشور در همین ماه های ابتدایی این سال انتخابات ریاست جمهوری است که در ۲۸ خرداد انجام خواهد شد.‌

از انتخابات چه خبر؟؟ سوال خیلی های است که پیگیر اخبار‌ و اوضاع و احوال انتخابات هستند.کی میاد کی نمیادها این روزها در خیلی از جاه ها شنیده میشه، رئیسی میاد؟ احمدی نژاد تأیید میشه؟ حسن خمینی میاد؟ مردم، مردم اصلا" تو انتخابات شرکت می کنند یا نه؟ مشارکت چقد میشه؟ و پرسش هایی از این دست در اکثر جمع ها شنیده میشه و تحلیل میشه و رئیس جمهوری هم انتخاب میشه و پرونده انتخابات هم بسته میشه. انچه در این میان حائز اهمیت است و اطلاع از آن برای شما شنوندگان عزیز رادیو سیزده راهگشا خواهد بود اگاه شدن شما از‌وضعیت و‌اعلام‌ مواضع جریان های سیاسی رایج در کشور و تحلیل های کمتر شنیده شده در بازه زمانی تا روزهای پایانی خرداد است که اگر خدا عمری دهد و کرونا مهلت بده، شما را از‌آن‌خبرها و تحلیل ها آگاه خواهیم‌ کرد.

 

با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری در ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، جریان های سیاسی کشور پرکارتر از قبل شده اند آنها به همراه لشکر رسانه ای خود هر روز خبرهای داغ و‌رنگارنگ و پر سر و صدایی را از وضعیت و شرایط خود و حرف ها و گپ و گفت های کاندیداهای احتمالی خود در فضای رسانه ای کشور منعکس می کنند.

مثلا"  در جبهه ی  اصلاحات که به نظر میاد تیم های عملیات روانی متعددی را در پشت سر خود دارد تاکنون (بشمار: یک) علی مطهری، (دو)محمد علی افشانی،(سه) مصطفی کواکبیان و‌(۴)محسن رهامی رسما نامزدی خود را در انتخابات اعلام کرده اند. و چهره هایی مثل سید حسن خمینی، محمد جواد ظریف و محمد رضا عارف، مسعود پزشکیان و محسن هاشمی و خواهرشون فائزه خانوم هاشمی که خودش گفته من میدونم رد صلاحیت میشم اما میام و سورنا ستاری و چندین چند نفر دیگرگزینه های محتمل نامزدی این جریان در انتخابات هستند. از طرف دیگه در جبهه ی اصولگرایان نیز همین تعدد کاندیداها به چشم می خورد ( بشمار: یک عزت الله ضرغامی دو سعید محمد) که این دو نفر رسما" اعلام نامزدی کرده اند. ادامه بدیم دوباره بشمار یک: محمد باقر قالیباف،دو: ابراهیم رئیسی، سه:  سعید جلیلی، چهار: محسن رضایی و برخی افراد کمتر شناخته شده دیگر از گزینه های احتمالی نامزدی انتخابات خردادماه هستند.

وایسا وایسا وایسا.........

محمود احمدی نژاد و علی لاریجانی چی شد؟!!

احمدی نژادیها که با یک برنامه از پیش تعیین شده از ۲۲ بهمن ۹۹ رسما کلید حضور در انتخابات رو زده بودند، و با اظهار نظر جناب حداد عادل که خود را در جایگاه شورای نگهبان قرار‌داد و احمدی نژاد رو رد صلاحیت شده دونست و احمدی نژاد و‌تیم رسانه ایش هم حسابی از خجالتش دراومدند بنظر همچنان امیدوارند که بتوانند از فیلتر شورای نگهبان رد بشن و وارد کارزار انتخابات بشند. اتفاقی که خیلی سخت بنظر میرسه و در صورت تأیید به احتمال زیاد خیلی از معادلات رو به هم خواهد ریخت اما با این وجود هر روز شاهد تحرکات و فعالیت های بیشمار او و تیم رسانه ایش هستیم که هر‌روز یک خبری را به سرتیتر خبرهای انتخاباتی وارد می کنند.

در مورد علی لاریجانی هم نکته ای که می شود گفت اینکه همچنان به شرایط دو زیستی خود ادامه می دهد و زیرکانه تحرکات سیاسی این روزای کشور رو دنبال می کند تا به وقت لازم خود را برای غواصی در  دریای سیاست آماده کنه.

 

اصلاح طلب ها که این روزها سخت در حال تلاشند تا خو‌د را از زیر بار عملکرد و‌فعالیت های دولت جناب روحانی خارج کنند نگرانی اساسیشان شورای نکهبان است اونها گفته اند که هر‌چه گزینش شورای نگهبان ممیزی تر باشه مردم نسبت به انتخابات مأیوس تر می شوند. آنها فعالیت های خود را منوط به تصمیمات شورای نگهبان کرده اند و رسما" اعلام کرده اند اگر شورای نگهبان قصد رد صلاحیت کاندیدای اصلاح طلبان داشته باشد اصلاح طلبان رغبتی برای شرکت در چنین مسابقه ای نخواهد داشت.

از طرف دیگر در حالی که بخش زیادی از تحلیل گران شانس پیروزی جریان اصولگرا در انتخابات خردادماه را بالا می دونند اما برخی دیگه معتقدند عدم وحدت بر‌روی یک فرد خاص در میان افراد معرفی شده این جریان رقابت را‌غیر قابل پیش بینی کرده است. و جمعی دیگر نیز اعتقادی به وحدت به هر قیمت و با هر شرایط را زیر سوال می برند و‌معتقدند وحدت در جایی باید صورت بگیرد که اشتراک گفتمانی وجود داشته باشد نه اینکه از ترس جریان رقیب وحدت سهم خواهی انجام گیرد و فردای انتخابات هر کس دنبال تکه ی خود از کیک قدرت باشد.

به هر حال طی یکی دوماه آینده خبرها ‌و اتفاقات بیشمار و متنوع و بعضا" طراحی شده ای رو بر روی صحنه ی فضای سیاسی و انتخاباتی کشور خواهیم دید.

آنچه گفتیم خبرهایی بود که بر روی درگاه خبرگزاری ها و سایت های خبری جریانات سیاسی کشور وجود داشت اما سوال اساسی که وجود دارد این است که  در این حجم عظیم از فعالیت ها و کنشگری ها، مردم در کجای ماجرا هستند و چقدر از پروسه ی تعیین کاندیداها با توجه به نظر و نیاز مردم صورت می پذیرد؟

حرف مردم و حرف از دردهای مردم در این فضای بلبشو گم است و در این فضا جریان های سیاسی و وابستگان رسانه ای آنها هستند که تلاش می کنند با شگردهای رسانه ای افکار عمومی را جهت دهی نمایند و به بهانه ی گرم کردن تنور انتخابات سردرگمی برای مردم بوجود آورند و قدرت تصمیم گیری را درآنها مختل نمایند.

براستی اگر جریان های سیاسی و دلداده های نان خور آنها و رسانه های وابسته ی اشان به آزادی مردم احترام بگذارند نتیجه ی انتخاب های مردم واقعی تر و مسئولانه تر نخواهد بود؟

این روزا که دولت دوازدهم روزهای پایانی خود را سپری می کند وقتی به سال ۹۶ برمی گردیم می بینیم که نان خورها و ریزه خورها ی سیاسی و فرهنگی و هنری به چه میزان  به رأی مردم جهت دهی کردند ولی امروز شوربختانه هیچ کس مسئولیت ناکارآمدی ها و مصائب و مشکلاتی که بر کشور در این مدت رفته است را برعهده نمی گیرد.

 

دیروز تو صف نونوایی با جوانی ۲۰ ساله سر صحبت و باز کردم می گفت من نه اصلاح طلب می دونم چیه و نه اصولگرا، انتخابات شرکت میکنم ولی باید برنامه های نامزدها رو ببینم و خودم انتخاب کنم. با خودم فکر کردم چقدر از مردمی که در انتخابات شرکت می کنند بدور از نگاه به اسامی و جناح بندیهای سیاسی اینگونه انتخاب می کنند؟

اگر ما مردم استقلال رأی خود را بازیابی کنیم و بدور از این دوگانه های پرسپولیسی و استقلالی ایجاد شده در عرصه ی سیاسی کشور از این دوگانه ها عبور نماییم و راهکارهای اداره کشور را از دل عملکرد گذشته نامزدها و در صحنه ی انتخابات ارزیابی نماییم قطعا ما مردم گام بزرگی را برای خارج شدن از زیر یوغ قیمومیت سیاسی جریان های سیاسی برداشته ایم و نتیجه ی مطلوب تری را برای آینده ی کشور رقم خواهیم زد.

وقتی به گذشته ی انتخابات های ریاست جمهوری در دوران ۴۲ ساله ی جمهوری اسلامی نگاهی گذرا می اندازیم هر چه به جلوتر آمده ایم از نقش مردم در این عرصه ی سرنوشت ساز کاسته شده و نقش پدرخوانده ها و الیت های فکری و شومن ها و سوپرمن ها اضافه شده است. اتفاقی که به مرور زمان باعث کاسته شدن نقش مردم در همه ی زمینه ها بالاخص مشارکت واقعی در انتخابات ها شده است.

روزگاری نه چندان دور‌ و در اوایل دهه ۶۰ وقتی محمد علی رجایی بعد از ۲۸ روز که بر مسند ریاست جمهوری بودند در انفجار دفتر نخست وزیری به شهادت رسیدند و انتخابات زودهنگام در دستور کار نظام قرار گرفت. این مردم بودند که پا به صحنه گذاشتند و  صحنه گردانی اصلی ماجرا شدند. علیرغم اینکه کشور در شرایط جنگی قرار داشت، کشور در محاصره اقتصادی بود، نهادهای برآمده از انقلاب از انتظام مناسبی برخوردار نبودند و در این شرایط مردم با درک بالا از آن شرایط پیچیده کشور در معرفی، تبلیغ و انتخاب رئیس جمهور آن دوره یعنی سید علی خامنه ای صحنه گردان اصلی ماحرا شدند و سنگ تمام گذاشتند. آنها در زمین بند نبودند، آرمان های بلند انقلابشان آنها را از شرق و غرب بی نیاز کرده بود و ایجاد یک جامعه توحیدی و بدون فاصله های طبقاتی‌ و بدور از بالا و پایین های جوامع  انسانی غیر توحیدی در نگاه بلندشان بود. و چوب سحرانگیز خواسته هایشان را به آدم های قد بلند عرصه ی سیاسیت می زدند و‌معجزه ی مردم را بوجود می آوردند. مثل امروز نبود که مفاهیم در این حوزه آنقدر از معانی تهی شده است که هر کسی به خودش جرأت می دهد خود را در این انقلاب با آن شعارهای متعالی آغازین راه در معرض انتخاب مردم قرار دهد.

 

آن روزها نه بازی ها و شیطنت های رسانه ای در این حجم وجود داشت و نه شیطنت ها و کارشکنی ها می توانست بر روی خواست مردم تأثیرگذار باشد. آن روزها نه سهم خواهی ها و امتیاز طلبی ها در میان بود و نه سیاست ورزی اینگونه آلوده به باندهای ثروت و قدرت شده بود. مردم مسئولین خود را صادق می دیدند و این ویژگی آنان را وا می داشت خود دست به کار شوند و برای معرفی و انتخاب فرد مناسب برای مناصب سیاسی به جامعه همت و تلاش نمایند. اینگونه است که هیچ کس نگران مشارکت پایین مردم نیست. مثلا" در انتخابات سومین دوره ی ریاست جمهوری که منجر به انتخاب سید علی خامنه ای به عنوان رئیس جمهور شد ۹۵ درصد از واجدین شرایط به او رأی می دهند هر چند در آن دوره بدلیل وجود نخست وزیر در ساختار حاکمیتی کشور عملا" ریاست جمهوری جایگاه اجرایی بالایی نداشت اما جمهوریت در بالاتربن سطح خود نقش آفرین بود و بدین سان نظام پشتوانه ی عظیم مردمی را در تمامی مسائل و مشکلات آن روزها به همراه خود داشت و بن بستها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت.

امروز اگر بناست جمهوریت در این سرزمین به مجد وآقایی خود بازگردد نخستین گام این است که گروه ها و جناح های مختلف سیاسی اجازه دهند مردم با آزادی بیشتری خود وارد صحنه شوند واز قیم بازی برای مردم دست بردارند چرا که انتخاب از پشت درهای بسته ی سیاست با ملاحظه ی سهم خواهی های جریان های قدرت و ثروت آبی‌ را برای مردم بجوش نخواهد آورد. در صورتی که اگر این نقش اندک  و این میدان بازی اگر ازمردم گرفته شود حاکمیت در همه ی انتخابات ها باید نگران کاهش مشارکت باشد. امری که در صورت ادامه مشکلات زیادی را ایجاد خواهد کرد که کمترین ولی سهمناک ترین آن شکاف عمیق بین مردم و نظام را موجب خواهد شد.

آنگاه که به بغض رسیدم

سالهای رفته‌را که نگاه می کنم و به حجم انبوه‌از کارهای انجام نشده بغض گلویم را می گیرد. چقدر دل نگرانم این ساعت های پایانی سال ۱۳۹۹ و آغاز قرن جدید. دل نگران خودم، دل نگران خانواده ام، دل نگران پدر و مادرم، دل نگران همه ی مظلومین در گوشه گوشه ی عالم، دل نگران همه ی آدم هایی که جهان برایشان تاریک شده است، دل نگران همه ی فقرا و‌گرسنگانی که شب را به صبح می رسانند بدون لقمه ی نانی، دل نگران همه ی دردها و زخم هایی که از نابرابری و تبعیض ها بر‌دامان‌ کشورمان نشسته است. دل نگران مردم مظلوم و گرسنه یمن، دل نگران مردم رنج کشیده فلسطین.دل نگران مسلمانان و شعیان پاکستان و کشمیر و بحرین‌و همه ی شعیان مولا علی (ع). دل نگران خودم هستم که هرچه سال و ماه و‌روزها می گذرد و‌ به عمر اضافه می شود گام‌هایم به مرگ نزدیک ترمیشود، و من بار سنگینی مسئولیتی را به عظمت همه ی آزادمردیها و رشادت های همه ی مبارزان تاریخ بر گردن خود احساس میکنم. و چقدر برایم سخت است اگر نتوانم از پس همه ی این رسالت برآیم.‌فرصت عمر را کوتاه، مسیر را طولانی، و‌پای خود را لنگان میدانم. اما گریزی نیست باید رفت، باید حرکت کرد و دستگیری کرد. باید سوخت و‌ساخت. باید ماند و مبارزه کرد. لحظه ای نباید غفلت کرد از آنچه تو‌را مشغول کند همه چیز باید فدای آرمان های تو‌باشد . باید بمانم‌و بجنگم یا همه ی آنچه تاکنون مانع رسیدنم بوده است، به هر چه تاکنون سد راه شدنم بوده است. و حرکت یدون توقف در راه هدف های زندگیم برای برداشتن آن رسالت تاریخی شعار من در سال جدید خواهد بود.

الان ساعت ۱۲:۳۰ روز س