اندر احوالات این روزهای پایانی صده هزار و سیصد

حدود یکماه دیگر صده سیصد نیز به پایان میرسد و این روزها آخرین روزهای زمستان قرن است ودیگر هیچ پائیزی و زمستانی با پسوند هزارو سیصد تکرار نمیشود این پایان یک داستان بلند است صد سال دیگر در آخرین زمستان قرن1499 دیگر هیچکدام از ما نخواهیم بود همه رفته ایم آنچنان فراموش شده ایم که انگار هیچوقت نبوده ایم. در این سال آخر این صده دنیا را آنچنان رخوت و غم و بلا فراگرفت و کرونا آنقدر جولان داد و عزیزانی را از بین ما برد که به سال سیاه و بلای کرونایی  لقب گرفت و هر روز به شکلی مردم دنیا را بازی می دهد این کرونا و یا بازی می دهند کروناسازهای دنیا، آنانی که کرونا را در درون آزمایشگاه های خود ساختند تا نسل بشریت را تحدید نمایند. خلاصه حال زمین و زمینیان این روزها اصلا خوب نیست. ایران هم حالش خوب نیست و مردم در این سال پایانی دولت دوازدهم با گرانی و تورم و مشکلات فراوان اقتصادی بورس و افزایش دلار و قیمت زمین و مسکن و ... دست بگریبانند. تحریم های آمریکا مشکلات فراوانی را برای کشور بوجود آورده است و بی عرضگی دولتمردان هم کفر مردم را درآورده است . همه منتظر تغییری هستند و‌شاید با انتخاب رئیس جمهور سیزدهم‌ در خرداد ۱۴۰۰ این اتفاق رقم بخورد و اندکی شرایط بهتر شود. این روزها حال من هم مثل حال کشورم خیلی خوب نیست ولی پر امید نسبت به آینده در تلاش و تکاپو هستم. در حالی چهل سالگی ام را آغاز کرده ام که سه فرزند دارم و این ها در سن کودکی و من در آغاز میانسالی، توجه‌و مراقبت زیادی لازم دارند‌از هر لحاظ و من در این برحه از زندگی با توجه به سیر زندگی در یک جمع منسجم‌ و همراه تشکیلاتی آرمانخواه با برنامه تر و‌منسجم تر فعالیت دهه چهارم زندگی ام را شروع کرده ام، با این حال مدام در حال درگیری ها و انتخاب ها و تردیدها قرار می گیرم و مجبور به انتخاب، از یک سو وضعیت و شرایط زندگی پدر و مادر و از سوی زندگی خودم و کمبودهای مثل نداشتن مسکن مستقل و یا نداشتن خودروی مناسب و کمبودهای از این سنخ و همچنین نیازمندیها و تغییرات لحظه ای بچه ها و نیازمندیها و توجهات بانوجان و مسائل او به همراه مسائل و مصائب و چالش های تشکیلات در کنار مسائل جامعه و دردها و‌رنج های مردم‌و زخم های که بر پیکره کشورم نشسته است، همه و همه ذهنم را بشدت درگیر کرده است و لحظه ای بر من نمی گذرد که از این شرایط و فکر و ذکر آنها خلاص شوم. گریزی هم نیست باید با توجه به همه ی این شرایط راه عاقبت بخیری را بیابی‌و برای آن همت نمایم.

 

حل شدگی در جمع یا هویت مستقل فردی

وقتی با جمعی شروع می کنی به حرکت کردن، توقعات و انتظارات متقابلی هر دو طرف از همدیگر دارند که این انتظارات باید متناسب و از شرایط و موقعیت برابری برخوردار باشد تا رابطه ی دو طرفه حفظ شود و هر دو طرف احساس موفقیت و منفعت از این همراهی را در درون خود داشته باشند. اگر همراه شدن با یک جمع سبب شود که آدمی هویت مستقل و فردی خود را بالکل فراموش نماید و مستحیل در آن تفکر جمعی شود آن فرد دانسته یا نادانسته در زمین دیگران و در مصدر مسأله ی دیگران حرکت می کند. مادامی که این فرد نداند هر حرکت و تحرکی که انجام می دهد چقدر می تواند او را و جمع همراه شده در راستای یک آرمان بلند چگونه به‌تکاپو وادار می نماید نمی توان به این فرد امید داشتن یک استقلال فکری و برنامه ی مسقل هویت ساز فردی  داشت.

تصور کنید با یک جمع به دلایل مشترکی مثل اهداف مشترک در زندگی سیاسی و اجتماعی و فرهنکی و یا داشتن آرمان ها و آرزوها شبیه به هم و یا اعتقادات مشترک، مسیر نسبتا زیادی را همراه می شوی، نحوه‌تعامل شما با تک تک آن افراد و با هویت جمعی شکل گرقته چگونه باید باشد. چگونه باید مناسبات متفاوت شکل گرفته را مدیریت و ساماندهی کرد یه نحوی که بهترین بازدهی و کمترین چالش ها را برای شما به وجود آورد. اینکه این جمع بر سر چه اشتراکاتی به توافق رسیده اند و این اشتراکات بین الاذهانی چقدر می تواند مقوم این ارتیاط های ایجاد شده باشد و اینکه این ها چقدر می تواند زمینه های حرکت در شما به عنوان یک انسان دغدغه مند را ایجاد کند باید در باره آن ها اندیشید و برای خود به جمعبندی برسی تا بتوانی جایگاه و موقعیت خود را در این هستی آن به آن و لحظه به لحظه تعریف نمایی و براساس آن حرکت نمایی. اگر این اتفاق در شما رقم نخورد و شما نتوانی برای خودت این را حل نمایی، مدام برده ی دیگران خواهی بود، دیگرانی که مدام زمین یازی تعریف می کنند و طبق نقشه ی ذهنی خود زمین های بازی گوناکونی را به خدمت می گیرند و برای هر شرایط آدم های مورد نیاز خود را می سازند تا بهره ی مناسب خود را طبقه پلن خود از آنها داشته باشند. فلذا این شما هستی که باید زمینه ها و شرایط را برای خودت ارزیابی نمایی و نسبت خودت را با آرمانها و اهداف و برنامه های مشترک یک جمع شفاف و روشن نمایی.

سخنرانی برای جمعی مشتاق و در مسیر

یک روز قبل از مراسم اطلاع دادند که شما سخنرانی مراسم فردا رو می توانید انجام‌بدید یا نه؟! بی درنگ پذیرفتم، هر چند میدونستم وقت زیادی ندارم. اما تلاش کردم خودم رو آماده کنم و با یک موضوع بروز و مهم برم برا سخنرانی. کمی فکر کردم موضوع خاص و مهمی به ذهنم نیومد. اما همچنان ناامیدانه موضوعات مختلفی را دنبال می کردم تا شاید مناسب باشد برای جمع اما چیز دندانگیری نصیبم نشد. ذهنم درگیر بود و مسائل زندگی و شلوغی های بچه ها تو خونه تمرکز رو ازم گرفته بود، روز اول گذشت و با خودم میگفتم ان شاالله فردا سر کار که هستم متمرکزتر موضوع خوبی رو برا سخنرانی پیدا خواهم کرد. فردا که شد درگیر مدرسه ی محمد حسین و ایرادگیری محمد حسن برای اینکه می خواست با ما همراه بشه بودم و صبح خیلی دیر شروع کردم. به هر سختی و مرارتی بود با کمک احساس گرمی سینه ( در بغل گرفتنش)، همراه با گریه ازش جدا شدم، محمد حسین را سر راه پیاده کردم و رفتم سر کار خودم، نشستم و با تمرکز موضوعاتی رو توی دفتر ردیف کردم، و بالاخره ایده ای از حاج آقا میرباقری چراغ ذهنم و روشن کرد و من شروع کردم به پردازش موضوع. حالا موضوع چی بود؟ در مورد ایات (۵۱تا۵۶) سوره مائده و توصیف دو گروه مقابل یهودیان در جامعه اسلامی و ساز و کار و ویژگی های حزب الله در قرآن.

موضوع رو که داشتم بالا و پایین و حلاجی می کردم، بچه های سر زمین کشاورزی گفتند اگز زحمتی نیست کسی نیست بیا ما رو برگردون ۲ راه ک. دفتر و بستم و راهی شدم چون کار مهمتری دونستمش در لحظه و ته دلم امیدوار بودم به موضوع سخنرانی امروزم. در بین راه ساختار سخنرانی رو می چیدم رفتم بچه ها رو آوردم خونه، ناهار خوردیم، نماز خوندیم و دوباره بچه ها رو بردم سر زمین کشاورزی، و خودم برگشتم سرکار. امدمدو سریع یک ساختار سخنرانی منسجم با یادداشت برداری انجام دادم و خودم را برای دو ساعت دیگه که سخنرانی شروع می شد آماده ساعت۴:۳۰ رفتم با آمادگی نسبی، ولی مصمم بودم که منسجم و یکنواخت و مسلط بر سخنرانی بحث رو پی بگیرم. 

همین هم شد وبالاخره موفق شدم سخنرانی خوب و مورد پسندی را با توجه به صحبت های مخاطبین که منعکس کردند داشته باشم.

 

رفت و آمدهای خانوادگی

خانواده به عنوان اصلی ترین و ریشه دارترین نهاد از دیرباز بیشترین سهم از مراودات در بین اعضا یک خانواده را از آن خود کرده است. هرچند میزان و سطح رفت و آمدها از خانواده ای به خانواده دیگر متفاوت است اما به هر حال نمی توان منکر این نقش بسیار کلیدی خانواده در میزان اجتماعی پذیری افراد شد. 

خانواده ها همیشه به واسطه ی حضور پدر و مادر و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها به عنوان جمع کننده و حلقه ی وصل همه ی اعضای خانواده  می توانسته است نقش خود را به خوبی ایفا نماید.  ولی زمانی که به هر دلیل پدر و یا مادری و یا پدر بزرگ و مادر بزرگی این نقش کلیدی خود را به خوبی انجام ندهد این نقش کلیدی دچار خدشه می شود و جمع خانوادگی همیشه پراکنده می ماند و نقش های اجتماعی برای فرزندان این خانواده به خوبی تحقق نمی پذیرد. اما زمانی که این نقش ها در خانواده ای به خوبی انجام شود می تواند اجتماعی پذیری بسیار بالایی را برای افراد یک خانواده محقق نماید. 

در خانواده ام سال های سال به دلیل نقش بزرگی که پدرم داشته اشت این نقش محوری بسیار پررنگ و قابل اتکا بوده است. عموها و عمه ها و برادران و خواهران حساب ویژه ای را برای نقش پدری قائل بودند و او هم به خوبی ایفای نقش می کرد از یک جایی به بعد این نقش دچار خدشه میشود.

ادامه دارد.

رفت و آمدهای خانوادگی

خانواده به عنوان اصلی ترین و ریشه دارترین نهاد از دیرباز بیشترین سهم از مراودات در بین اعضا یک خانواده را از آن خود کرده است. هرچند میزان و سطح رفت و آمدها از خانواده ای به خانواده دیگر متفاوت است اما به هر حال نمی توان منکر این نقش بسیار کلیدی خانواده در میزان اجتماعی پذیری افراد شد. 

خانواده ها همیشه به واسطه ی حضور پدر و مادر و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها به عنوان جمع کننده و حلقه ی وصل همه ی اعضای خانواده  می توانسته است نقش خود را به خوبی ایفا نماید.  ولی زمانی که به هر دلیل پدر و یا مادری و یا پدر بزرگ و مادر بزرگی این نقش کلیدی خود را به خوبی انجام ندهد این نقش کلیدی دچار خدشه می شود و جمع خانوادگی همیشه پراکنده می ماند و نقش های اجتماعی برای فرزندان این خانواده به خوبی تحقق نمی پذیرد. اما زمانی که این نقش ها در خانواده ای به خوبی انجام شود می تواند اجتماعی پذیری بسیار بالایی را برای افراد یک خانواده محقق نماید. 

در خانواده ام سال های سال به دلیل نقش بزرگی که پدرم داشته اشت این نقش محوری بسیار پررنگ و قابل اتکا بوده است. عموها و عمه ها و برادران و خواهران حساب ویژه ای را برای نقش پدری قائل بودند و او هم به خوبی ایفای نقش می کرد از یک جایی به بعد این نقش دچار خدشه میشود.

ادامه دارد.

برای ۴۲ سالگی انقلاب

مردم ایران‌در حالی ۴۲ سالگی انقلاب خود را گرامی داشتند که در یکسال گذشته با وجود ویروس کرونا زندگی پر از استرس و اضطرابی را پشت سر گذاشته اند همچون خیلی از دیگر مردم دنیا. ترس و‌دلهره‌ و دل و دماغ نداشتن ویژکی رایج در میان مردم است که قسمتی از آن به همین شرایط زندگی در سایه ی تهدید کروناست و قسمت عمده ای از آن هم به نارضایتی افکار عمومی از وضعیت اقتصادی در این دولت بی عرضه  و بی مسئولیت دوازدهم برمی گردد. مردم وقتی می بینند که شرایط زندگیشان چقدر با تلاطم و بالا و پایین شدن های بی حساب و کتاب همراه است و هیچ چشم انداز روشنی را در جلو خود نمی بینند به شدت سرخورده‌می شوند. مردم از خود می پرسند مگر بنا نبود این انقلاب استقلال و آزادی و معنویت و عدالت را در سرتاسر این ملک برای همگان به ارمغان بیاورد. چی شده است که بعد از گذشت ۴۲ سال از آن انقلاب شکوهمند که همه ی دنیا را به حیرت واداشت و قید و بندها را از دست و‌پای انسان ایرانی گشود و به مردم ایران هویت بخشید امروز به حال و‌روزی افتاده است که نگرانی های در دل های مردمانش زیاد شده است. عده ای که برای این انقلاب و به ثمر رساندن آن تلاش و کوشش کرده اند و خون و جان و مال داده اند بسیار دل نگران آینده این انقلابند و آنانی که آرمان ها و شعارهای این انقلاب را مخالف راحت طلبی و دنیاطلبی خود می دانند سخت در پی به زمین زدن این انقلابند، از هیچ کوششی فروگذار نیستند، و هر‌روز ناامیدی را در دل های مردمان این سرزمین وارد می کنند. 

برغم همه ی این تلاش ها، و با وجود همه ی این کاستی ها انقلاب اسلامی مردم ایران با وجود مردمان سختی کشیده که همچون فولاد آبدیده دوران ها و شرایط سختی رو پشت سر گذاشته اند همه ی این شرایط را پشت سر خواهد کذاشت و این وغد ی الهی است برای مؤمنان حقیقی.

یک روز با کشاورزان آرمانخواه توحیدگرای مسلمان نیم کره جنوبی زمین

گاهی وقت ها که فکر می کنم به اینکه هر شغلی اقتضائات خاص خودش را دارد، سختی ها و چالش ها و بن بست های خودش را دارد و مجاهدت ها و از خود گذشتگی های خاص خودش را می طلبد نسبت به آدم های که از این شاخه به آن شاخه می پرند و در این اندیشه اند که کاری بی دغدغه و بدون استرس و اضطراب را داشته باشند حس خسران و نامیدی پیدا میکنم. دلم می خواهد هر آنچه را باید بداند به او بگویم تا اینقدر جلز و ولز نکند و اینقدر نالان و هراسان زندگی نکند. چند صباح عمری که خدا به انسان داده است را به امید فرداها و فرداهای بهتر سیاه میکنیم و می نالیم تا شاید فردای بهتری را بسازیم اما درغ و درد که برخی این قاعده ساده زندگی را نمی دانند و نمی خواهند بدانند که زندگی همه جایش شبیه به هم است با اندکی ناچیز اختلاف. از زمانی که با تیم کشاورزان آرمانخواه توحیدگرای مسلمان نیم کره جنوبی زمین آشنا شدم و همت و تلاش های بی امان آنها را دیدم و زندگی در سایه ی عبور از همه ی بن بست ها در راه آرمان و اعتقاد را با تمام وجود در سیرت و صورت آنها دیدم به جهان و زیست در این جهان امیدوارتر شدم. انسان های که توحیدگرایند به معنای اینکه همه جا هم می شود بر مبنای توحید حرکت کرد و شبانه روز تلاش می کنند تا با فعالیت بی امان در کار کشاورزی و عبور از همه ی بن بست های آن خود را برای ایجاد یک جامعه توحیدی تر و زندگی در کنار انسان های با دردمندی مشترک آماده تر نمایند. آن ها وقتی خواستند شروع کنند مثل همه ی آدم های دور بر خود در روزمرگی ها زندگی می کردند، خانه دارش خانه داری می کرد، دانش آموزش درس می خواند، دانشجویش دانشگاه می رفت و طلبه ی علوم دینیش درس حوزوی می خواند و معلمش تدریس می کرد و ... . بدون اندک تفاوتی با زندگی های مردم معمولی جامعه. اما در پی سلسله جلساتی آن ها تصمیم گرفتند که برای اینکه تحقق ببخشند همه ی آنچه آموخته بودند و در جلساتشون مطرح شده بود از جامعه ی توحیدی، در درون خود محقق کنند و به جای حرف زدن عمل کنند به دانسته هایشان. تعدادی از آنها تصمیم گرفتند برای رها شدن از همه ی قید و بندها و ساختارها ی موجود از لحاظ اقتصادی قدرتمندی مطلوبی را بدست آورند و این شد که شروع کردند به حرکت در این راستا تا رسیدند به بخش مرکزی نیم کره یعنی lombedan، یکسال تمام آنجا ماندند و پس از شروع اندک اندک بقیه نیروهایشان نیز رسدند و شروع کردند به کشت. کشتند و برداشت کردند و کشتند و کشتند و کشتند و برداشت نکردند و سال تمام شد. حالا دیگر با تجربه ای که اندوخته بودند که اندوخته یشان هم فقط تجربه بود دیگر حاضر نبودند این تجربه را کنار  بگذارند رسیدند به سال دوم ، هر چند در میانه راه با سختی های از جوانب مختلف روبرو شدند اما به هر سختی بود سال به پایان رسید و آنها تصمیم به توسعه و گسترش همه جانبه کار گرفتند. تیم اصلی و برنامه ریز شکل گرفت که این شکل گیری بر اساس تلاش ها و پیگیری ها و تعلق و وابستگی به آرمان ها بود و جلسه پشت جلسه و برنامه پشت برنامه، تا برای سال جدید زراعی فعالیت مطلوب و مناسب طراحی کنند. تیم اصلی اقتصادی شکل گرفت و تیم کشاورزی هم که از همان سال قبل درست شده بود حال تیم اقتصادی بنا گذاشته بود که همراهان چابک و با به کارتری را برای سال آینده با خودش همراه کند و این همه ی کار نبود. گویا جمع همراه از سال گذشته در یک آزمون دانسته یا نادانسته قرار داشته است تا رصد شود که چه کسی نسبت به آرمان های مورد توافق جمع وفاداری بیشتری دارد و همان را برای سال بعد دعوت کند و به آن های که نبوده اند و یا کم بوده اند و یا مشکلات دیگری داشته اند بگوید بروید و خود باب دیگری را باز کنید و فعالیت جدیدی را شروع نمائید.

به هر حال برای همه ی همراهان، تیم اقتصادی وقت گذاشت و جلسات متعددی را برگزار کرد تا شرایط گذشته و برنامه ی آینده فرد به فرد آدم های همراهش را به آنها خاطر نشان کند. و از آنها عده ای را عذر خواستند و با عده ای را افتادند و زمینه های فعالیت جدید در سال زراعی جدید را شروع کردند.  

ادامه دارد.

بدون توقف( non stope)

بدون توقف جنگیدن و مبارزه کردن در زندگی ویژگی انسان های است که راه و مقصد را به خوبی می شناسند و یا لا اقل به راه افتادن و در مسیر تکمیل کردن اعتقاد راسخ دارند. بدون توقف مبارزه با همه ی آنچه که گوهر درون آدم ها را صیقل می دهد و باعث رشد کردن و شفاف تر شدن ذات وجودی آدمی می شود تنها از آنهایی بر می آید که با تلاش خستگی ناپذیر و با فاصله گرفتن همه ی آسایش ها و راحتی ها و لذت های لحظه ای درصدد هستند تا از عمر کوتاه زندگانی نهایت استفاده را ببرند. این استفاده گاهی استفاده فردی است و مبارزه در راه رشد فردی انسانی است و گاهی تلاش بی امان در راه جامعه و گاهی بدون توقف و پیگرانه و پرتلاش برای بشریت است. وقتی در احوالات و روحیات آدم های بزرگ و موفق در تمامی طول تاریخ و در بین تمامی اقوام و مذاهب و ملل مختلف با دقت نگاه می شود یک ویژگی ممتازی که آنها را از دیگر هم عصران خود جدا می کند همین بدون توقف جنگیدن و مبارزه بی امان برای آرمان و اهداف متعالی است که فرد برای خود و جامعه خود و برای بشریت در نظر گرفته است. اگر همه ی آنانی که منشأ تحول خواهی و تغییر در سطح فردی و یا اجتماعی بوده اند می خواستند با نمتر و معیار زمانه و یا جامعه ی خود حرکت نمایند و در لحظاتی که همگان گرم در زندگی و مناسبات روتین زندگی هستند آنان نیز با همان متر و معیار به مشغولیات زندگی سرگرم بودند هیچگاه نامی از آنان و مسلک و مرام آنان امروز بر سر زبان ها نبود. به جرأت می توان گفت موفقیت همه ی آدم های که امروز در جامعه بر سر زبان ها هستند جز با درگیری ها و مبارزه با همه ی آنچه که آنان را از اهداف خود دور نگه می داشته است بدست نمی آمد. آنان در زمانه و در لحظه ای که باید شروع می کردند شروع کرده اند و همهی بن بست ها را پشت سر گذاشته اند تا بتوانند به سرمنزل مقصود خود نائل شوند. در این میان آنچه قابل تأمل و حائز اهمییت است فهم این ماجراست که این بدون توقف تلاش و پیگیری و مجاهدت در راه هدف سنت الهی است که به نتیجه منجر خواهد شد حالا خواه تو در دائره ی ذاتیات و درونیات و تمنیات دل خود تلاش را معطوف نمایی و یا این را از یک دائره بسته زندگی فردی به دائره گسترده تر اجتماعی زمان خود و یا در سطح یک تلاش مبارزه جویانه برای بشریت بکشانی. این هنر آدم هاست و این بسته به فهم و درک از کل ماجرای هستی بر می گردد. تا که باشد و چگونه مبارزه ای را برای خود تعریف نماید. 

 

چرا به مناجات با خدا محتاجیم

انسان در کشاکش حوادث و اتفاقات روزگار نیاز به یک تکیه گاه امن و محکم دارد تا بتواند دردها و رنج هایی که بر جان و روح آدمی می نشیند با آن التیام یابد. ارتباط با معبودی که خالق است و یگانه است و همه ی عالم و آدم را به قصدی خلق کرده است برای هر  انسانی واجب و به ضروری است. بی گمان ما انسان ها در هنگامه های شدائد سخت و طاقت فرسای زندگی متوجه دست قدرت بزرگی می شویم که انسان را راهبری مینماید اما همه ی انسان ها نسبت به این دست قدرت به یک میزان شکرگزار و سپاس گزار نیستند. برای برخی گویا موضوعیت ندارد که انسان نیازمند پرستش و راز و نیاز و مناجات با هستی بخش عالم است و شاید هیچ نگاهی به خلقت نخستین انسان ندارند، آنها انسان را انسان متولد شده از یک پدر و مادر می دانند که چند صباحی در این عالم زیست می کند و در نهایت هم گل گوزه گرانی می شود و تمام می شود. و این نگاه فرسنگ ها با اهداف آفرینش هستی توسط خداوند فاصله دارد. 

عشق به خداوندی که هستی را با این عظمت و با این تکاپوها و رفت و آمدها در همه ی کائنات و عوالم خلق نموده است از سوی موجود باشعور هستی و یگانه مخلوق عاقل این عالم می تواند سوزنده و بی وقفه باشد اگر که درک ما انسان ها از این هستی درکی باشد واجد همان شعور و عاقل بودن.عشق سوزانی که میتواند در طول حیات نباتی انسان در این کره خاکی برایش سوخت حرکت و پویایی را ایجاد نماید. 

خداوند نه نیازمند عبادت و پرستش ماست و نه عبادت و پرستش ما برای او شأن و منزلتی درست می کند. این ما هستیمما که سراسر نیازیم و سراسز احتیاج که به او نیازمندیم. ما انسان ها از لحظه ای که نطفه ی ایجادمان در وجود مادر مراحل رشدش را شروع می کند تا بارور می شود و بالغ می شود و از میان پرده ها و دیوارها عالم رحم مادری می گذرد پا به این عالم می گذاریم نیازمند توجه خداوندیم، و این خداوند با این عظمت و جلالت و ما با این نیازمندی محض که از لحظه تولد تا مرگ در دنیا با خود همراه داریم باید هر لحظه و هر دم ارتباط مان را با آن مرکز وجودی قطع نکنیم.

و اینجاست که وقتی دانستیم ذات ما نیازمندی محض است و خدا آن وجود مطلق بی نیاز که به ما و عالم هستی وجود را عنایت کرده است باید ما یاد بگیریم که چگونه او رابپرستیم. چگونه او را عبادت کنیم. چگونه او را بخوانیم. خواستنی که برای ماست و ما را وصل میکند به آن قدرت لایزال الهی. مناجات با چنین خدایی شیرین است و شیرینی عشق به او در دل روزافزون می شود وقتی ناظر به قدم هایی که در زندگی و در تعالی رشد انسانیتی که خدا در نظر داشته است حرکت می کنیم.

انس با ادعیه ی مأثوره ای که از بزرگان دینی ما و آن هادیان الهی که از طرف خدا آمده اند تا این بشر را به سمت نور هدایت نمایند در این زمینه حیرانی و حیرت بشر بیش از پیش احساسمی شود چرا که زبان ائمه ی هدی در این مناجات ها و دعاها زبان یک انسان کمال یافته ای است که همه ی عمرش را در راه اعتلای توحید و کلمه حق صرف نموده است و شنیدن از او که یک مشی مبارزه بی امان را در پی گرفته است برای انسان های که درد بشریت دارند بسیار حیاتی و واجب است.

# صیحفه سجادیه

# مناجات 

جنگیدن در زندگی هدف انسان های شریف است

برای بسیاری از آدم ها زندگی فرصتی است تکرار ناپذیر در یک بازه زمانی محدود. بر همین اساس انسانی که برای خودش دنیا را اینگونه تعریف می کند تلاش می کند در این فرصت محدود با تمام حواس شناختی خود کمال استفاده را از این زندگی محدود کند و نگذارد لذتی در دنیا را تجربه نکرده رها نماید. بسیار دیده ایم آدم های که لذت طلب و لذت جو هستند و از کوچکترین تغییر که سبب شود آنان از آن نیاز و خواسته ی خود دور شوند دوری می کنند. آدم های که همشان خوردن و خوابیدن و گشتن و ... است و از نیازهای زیستی و فیزیولوژیک انسانی فراتر نیامده اند. 

 اما این آدم ها همه هم به یک اندازه و در یک مسیر مشخص و با یک رویکرد واحد درصدد برطرف کردن و پاسخ گویی به نیازهای خود نیستند. بلکه طیفی هستند که به میزان پاسخگویی به این نیازهای فیزیولوژیک غرق در کام جویی و لذت جویی از دنیا هستند. در مقابل این گونه آدم ها، انسان های شریفی هستند که به واسطه عوامل گوناگون که در زمینه رشد خود با ان مواجه شده اند در یک مقطعی تلاش نموده اند تا با ذات وجود آدمی آشنا شوند و همه ی تلاش خود را در این راه مصزوف داشته اند تا در یک مبارزه بی امان در زندگی به آن کمال انسانی برسند. آنان می گذرند از همه لذت های که سبب می شود آنان از آن هدف اصلی خود باز بمانند و آنان را از قله شرافت و انسانیت دور می کنند. انسانی که مبارزه برای رسیدن، مبارزه برای تعالی بخشی انسانیت، مبارزه با جهل و ظلم و تباهی ها، مبارزه با کژی ها و کاستی ها، چه در خود و چه در یک جامعه انسانی برای او مسأله ایست که امان را از او می برد و او در لحظه به لحظه حیات درد دارد، درد بشریت و انسانیت. او عاشق است و عاشق پیشه، او در طول زندگی فهم کرده است فلسفه ی هستی را، او به این نتیجه رسیدده است که دیر یا زود این عمر تمام شدنی است و ما همه از این کره خاکی خواهیم رفت، عمر من محدود است و فرصت هم اندک، باید نهایت تلاش و حرکت خودم را در راستای پرورش خود و جامعه ی خود انجام دهم و باید هر آنچه که مانع رسیدن من و وجود من به سرمنزل مقصود انسانی است را از سر راه بردارم. بی هدفی مقصد انسان های پوچ و بی هدف است ولی انسانی که برای خود آرمانی را در نظر گرفته است. از لحظه ای که شناختش حول آن آرمان تکمیل می گردد مدام در حال تلاش و تکاپو است تا خود را به آن آرمان نزدیک و نزدیک تر کند.

جنگیدن در زندگی خصلت انسان های رها شده است، انسان های رها شده از قید لذت ها و کامجویی ها معمول در وجود آدمی، آدمی که می تواند خود را از چنبره این نیازهای فیزیکی رها کند و به مت تعالی و انسانی گام بردارد قطعا شایسته ستایش است به میزانی که توانسته باشد روح گریزپای انسانی خود را در خدمت پاسداشت و کرامت انسانی قربانی کرده باشد برای ساختن خود و جامعه بشری. این انسان رها شده جنگ را از درون خود شروع کرده است و باید از آنجا شروع کند تا با گذشتن از همه ی موانع رشد و سلوک شخصی بتواند به عرصه اجتماعی ورود می کند و جامع یبهتری را با زیست انسانیت فراهم نماید.

به وقت ظهر جمعه ۱۰ بهمن ۹۹

پدر تکیه گاه است و عجیب تکیه گاهی است، همیشه اینگونه یوده است برایم، این روزها که پدر سرگرم زندگی جدیدش است کاش سرحال تر بود تا رونق و شادابی بیشتری به جمع خانوادگی مان می آمد، حضرت پدر را از بچگی سختگیر و مهربان می شناختم و می شناسم، پدرم مهربان و دل رحیم بوده است و انگار همین مهر و محبتش به فرزندان  در همه ی ما خواهرا و برادرا به ارث رسیده است. آنقدر مهر مادرانه داشت که خود را برای فرزندانش خرج کرد تا که نگذارد ذره ای در دلشان احساس کمبودی  حس شود. این روزها وقتی انحنای کمرش و دردهای مفصلیش نفسش را سخت بریده بریده کرده است و می دانم که چقدر نگران آینده محمد جواد و سکینه است. می ترسد از دنیا رود و این دو کسی از خواهرها و برادرها رسیدگی نکنند.  نگران است که حیاط خانه ی مادری را چهار قسمت کرده است تا هم حقوق همسرانش را داده باشد و هم نگرانی هایش در مورد محمد جواد برطرف کرده باشد. خیلی دلم می خواهد اندوه های بزرگی که بر دلش نشسته است را برطرف نمایم. میدانم او نگران همه ی فرزندانش است اما هر کدام به نوعی، از زندگی همه ی فرزندانش حرف و سخن و دل نگرانی دارد اما فقط در شرایطش حرف می زند. طوری که شاید خود بچه ها هم نمی دانند نظر پدر در مورد زندگی آنها چیست؟ 

پدر حالا در سن ۶۷ سالگی با کوله باری از رنج و درد و محنت که از پی سال ها دوندگی و تلاش و سختی کشیدن در زندگی  با خود همراه دارد عزت و شرف خانواگی ماست، ارج و قربش برایمان و در دلمان جاودانه است، دوستش داریم و در این حالی که بنا به معذورات سنش تن به درمان جراحی کمر نمی دهد هر باری که می بینمش آب تر می شود، دلم می خواهد ساعت ها کنارش بنشینم و فقط بشوم حکایت های پندآموز زندگیش را تا بارهای را از دوشش به زمین بگذارم، حضور مادر در خانه و نیش و نوش هایش گاهی او را از کوره بدر می برد، هر چند گاهی اوقات حق را به مادر می دهم اما دلم نمی خواهد برای پدر نگرانی درست کنم، گر چه سالهای تربیت ما این ححب و حیای آمیخته با ترس اجازه حرف زدن را در مقابل پدر از ما گرفته است و من حتی در مورد تقسیم زمین خانه ی پدری به این نحو مثل همه ی بچه ها مخالف بودم اما من که دلیل سکوتم را عدم ناراحتی پدر می خواستم. خدایا روز به‌روز عزتمندترش کن و ما را قدردان همه درد و رنج هایی که برای ما کشیده است بگردان.

 

صف نانوایی و گفتگوهایی مردم

دیروز وقتی رفتم برای گرفتن نان سنگک، دیدم آقایی در صف با آقای نانوا حرفش شده است، دقت کردم دیدم در مورد نوبت دهی زنانه و مردانه صحبت می کند. می گفت: چرا با وجود شلوغی صف مردانه شما هر خانمی را که می آید بلافاصله نان می دهی ولی نوبت این همه مرد را رعایت نمی کنی. می گفت مگر قانون نانوایی شما با دیگر نانوای ها متفاوت است؟ کارگر نانوایی که نان دست مشتری می داد آمد و توضیحی داد که نه من به ازای هر سه مرد یک خانم را راه می اندازم و همیشه همینگونه بوده است. او رفت به سمت اینکه نان برای مشتری بیاورد و بنده خدا رو کرد به دیگر کسانی که در صف بودند و از قانون و قانون مداری صحبت کرد. قضیه ی سرباز راهور و جناب عنابستانی نمایده سبزوار که سرباز راهور برای پاسداشت قانون اجازه نداده بود نماینده مجلس از خط ویژه عبور کند و کلی در فضای رسانه ای کشور بازتاب داشت مرد با صدای گرفته ای تعریف می کرد، رو کرد به من و گفت چرچیل نخست وزیر انگلستان در زمان حمله آلمان در جنگ جهانی دوم همراه با راننده اش و با ماشین نخست وزیری آمد که از خط ویژه عبور کند و سربازجلویش را گرفت و چرچیل گفت در این بحبوحه ی بمباران هوایی اینگونه قانون مورد احترام است ما هیچگاه شکست نخواهیم خورد.

حلقه مطالعاتی و ضرورت کار فرهنگی عمیق

نسل امروز جامعه ایرانی، پس از گذشت بیش از چهل سال از انقلاب اسلامی، به نظر می رسد بیش از هر زمان دیگری نیازمند توجه و رسیدگی است. نسلی که با ریشه های انقلاب و ارمان های بلند و متعالی آن بیگانه است و انگار نسلی خودرو و بی صاحب است و ضرورت رسیدگی و سامان دادن به خیل عظیم جوانان و نوجوانانی که هر روز در معرض هزاران حرف و گفتار و صوت و تصویر در فضای بی در و پیکر مجازی است بیش از هر زمان دیگری احساس می شود.

ساختارهای موجود در فضای جمهوری اسلامی روز به روز در پیله های تنیده شده ی به دور خود بروکراتیک تر می شود و اجازه خلاقیت و شکوفایی برای نسلی که دیگر در معذورات و محصورات نسل های قبلی انقلاب قرار نمی گیرد را نمی دهد. این نسل در دنیای ارتباطات و رسانه ای جدید برای خودش میانمایگی و باری به هر جهت بودن را انتخاب کرده است و سر به هوا راه خود را در پیش گرفته است و نه از شکوه و عظمت اسلامی خود و نه از جغرافیای تمدنی خود و نه از آینده رو به جلوی خود آگاهی و اطلاعی دارد. 

برای برخورد با این نسل و آگاهی دادن و دردمند نمودن آن راههای متفاوتی وجود دارد و می توان با جدا کردن این نسل از اتمسفر زندگی موجودش او را تا حد بسیار خوبی به ریشه هایش پیوند داد و از نسل بی تفاوت موجود نسل روبه جلو و کارآمدی را برای آینده انقلاب اسلامی تربیت نمود. یکی از راه ها که شاید در نگاه اول چندان کار مهم و جدی به نظر نرسد اما در مواجه با آدم های مختلف به کرات شاهد آن بوده ام که چگونه می توان بنیان های نظری و معرفتی افراد را متحول نماید مطالعه است. مطالعه اما ذیل گفتمان اصیل انقلاب اسلامی.  آیا هر مطالعه ای و به هر نحوی کارگشاست. یقیناٌ خیر، مطالعه ای می تواند بذر مسئولیت پذیری و تحرک اجتماعی در نسل خموده امروز بکارد که ناظر به یک فعالیت منسجم و گروهی و در قالب کار تشکیلاتی هماهنگ برای رسیدن به اهداف متعالی انقلاب اسلامی باشد.

برای این منظور و برای کارآمد کردن و بهینه نمودن مطالعه می توان با ایجاد حلقه متعدد کتابخوانی و استفاده از ظرفیت مربیان دلسوزی که این راه و مسیر برایشان مسئله است و با مشارکت جوانان و نوجوانانی که اندک علاقمندی به مطالعه و شناخت زمانه و دغدغه مندی به مسیر زندگی خود دارند در زمان کوتاهی حداکثر استفاده را فضای موجود نمود و به جای پرداختن به کارهای کم عمق و کم ریشه و دارای مصرف رسانه ای محدود به این کار عمیق تر پرداخت و بستری را فراهم کرد تا با شناخت افراد و نیروهای مستعد آن ها را برای آینده انقلاب اسلامی آماده کرد.

به امید آن روز و پرورش انسان های مستعد و توانمند برای انقلاب اسلامی.

زن و زنانگی، مرد و مردانگی

گاهی وقتا ما آدم ها دقت نمی کنیم در تفاوت ها جنسیتی که بین زن و مرد وجود دارد و این را من وقتی خوب فهمیدم که ازدواج کردم وقتی که میدیدیم در طیف رنگ هایی که من می شناختم نهایتش رنگ های  آبی، قرمز، سبز، زرد، سفید، سیاه، قهوه ای، نارنجی، بنفش بود ولی خانم طیف گسترده ای از رنگ هایی می شناخت که بعضی هاشون من اسمش هم به گوشم نخورده بود و این در کنار پرداخت به جزئیات که آنقدر با نگاه کل گرایانه من متفاوت بود که کاملا می شد تفاوت جنسیتی را از درون او بیرون کشید. در اینکه تفاوت جنسیتی در زنان و مردان باعث تغییرات و تفاوت های زیادی بین زن و مرد ایجاد می کند شکی نیست، اما این به آن معنا نیست که زنی نمی تواند و نباید ویژگی های مردانه ای داشته باشد و یا مردی نباید و شایسته نیست به هیچ ویژگی زنانگی حتی مهربانی و احساس را در خود داشته باشد. خداوند این جهان را به گونهای خلق کرده است که هیچ مطلقی جز ذات باریتعالی هستی ندارد و زن و مرد به عنوان بشر و اشرف مخلوقات به تبع از این قاعده الهی مستثنی نیستند. زن زن است و مرد هم مرد، با ویژگی های منحصر به فرد و ویزگی های مشترک. یعنی زن در عین زن بودن می تواند مرد باشد و مرد هم در عین مرد بودن می تواند ویژگی های زنانه ای هم داشته باشد و این همان نگاه متعالی به انسان است که فارغ از نگاه جنسیتی به انسان بما هو انسان نگاه می کند. نه زن را ضعیفه و طفیلی وجود مرد می داند و نه مرد را قیم و وکیل تام الاختیار زن می داند. دنیای امروز و جهان غرب زن را از آن هویت حقیقی جدا کرده است و به سمت مردانه شدن سوق داده است مردانه شدنی که زن دیگر زن نیست بلکه مرد است و از خود دور افتاده. دنیای غرب و جنبش های فمنیستی که در غرب شروع شد و به دیگر جوامع نیز کشیده شد در پی افراط های جامعه مردان در طی سالهای سال به زنان، در پی انتقام از مردانه شدن مناسبات همه ی ویژگی های زنانگی را رها کردند و گویا که با شبیه به مردان شدن می توانند حقوق از دست رفته خود را در این مناسبات جنسیتی بازیابی کنند. فارغ از اینکه آنان هر چقدر مردانه پیش روند و از هویت و اصالت خود فاصله بگیرند مردان نیز زورمندانه تر به میدان باز خواهند گشت. و زن بدون در نظر گرفتن جایگاه حقیقی خود، جایگاهی که حداون با شناخت هندسه هستی برای زن تعریف کرده است چگونه بهتر می تواند احقاق حق خود نماید و مردان را متقاعد نماید که به زن به چشم احترام و به چشم یک انسان نگاه کنند؟ 

زن زن است و مرد مرد و این نه یک تقسیم بندی طبقاتی است بلکه عدالت جنسیتی است که اینها زمینه برتری مرد بر زن و یا زن بر مرد نیست .آنچه در نگاه خداوندی اهمیت دارد تقوا است که برای زن و مرد اعتبار می آورد بر درگاه خداوند.  

آدمیزاد و اسارت ساختارها

صبح که می شود زودتر از بقیه سرکارش حاضر می شود، در را باز می کند و سرکی به اتاق ها می کشد و سطل آشغال ها را بیرون می برد و می نشیند در اتاق دو در دویی که بیشتر شبیه دخمه است و هوا نیز به سختی در آن جابجا می شود، مشتری هایش که برای آگاهی سند زمین و یا ملک و ماشین و ... در روزنامه ها صبح تا صبح به او سر می زنند و او گاهی با حال خوشی و گاهی هم با ناخوشی کارشان را راه می اندازد. آدم ساده و کاری ولی در عین حال یکنواختی است، اهل توسعه ی خودش نیست و یکریز و تکراری به وظیفه ایی که بهش محول شده نیم بند و با روال خودش مشغول است. خاصیت آدم هایی شبیه او به درد ارتباط مردمی نمی خورد آنهم در جایی که باید ادب و نزاکت و احترام حرف اول و آخری باشد که تحویل آدم ها می دهی. حالا آنان هر چه که می خواهند جوابت بدهند مهم نیست مهم این است که تو باید کارراه انداز با اخلاق و محترمی باشی که آدم هایی که بهت مراجعه می کنند سرخورده نباشند. برای او روزها تفاوتی نمی کنند و هر روز شبیه روز پیشین است بدون ذره ای تحول و تغییر، نهایت تغییرش این است که بعضی از روزها ژیلت به دست راهی سرویس بهداشتی می شود تا ریشش را پرفسوری کند تا کمی متفکرانه تر به نظر بیاد و کمی آدم حسابی تر نگاهس کنند و یا گاهی میز و صندلیش را کمی جابجا می کند. مشتری هایش که می آیند گاهی فقط چند کلمه بیشتر با آن ها حرف نمی زند شماره حسابی می دهد و آن ها را روانه بانک می کند و گاهی اوقات نیز که سرخوش تر است کمی با آن ها هم کلام می شود. هم کلامیش نه برای کاستن دردی یا اضافه کردن معلومات و یا عشقی در نهاد آنها کاشتن است بلکه از سر سرک کشیدن و حس کنجکاوی از آگاه شدن زندگی بعضی آدم هاست و این شاید مخاطب و مشتری خاصی باشد و یا جنسیت متفاوتی داشته باشد و یا شکل و شمایل متفاوتی داشته باشد. دغدغه هایش از جنس دغدغه خیلی از آدم های است که دور بر ماست اما خلی ناب تر و خالص تر و قدیمی تر. یعنی او هم مثل خیلی از آدم ها هدف روشنی در زندگی ندارد براثر یک اتفاق و پیگیری خودش جایی مشغول شده است و اینجا را و کارش را حرمت می داند حتی اگر آن کار همه ی استعداد درونی و ذاتی او را به کشتن دهد او خیالیش نیست چون حقوق سرماهش را دارد و دیگر غمیش نیست که حالا من می توانم و من باید به فکر خودم باشم. اصلا خودم کیلویی چند؟ مگر آدمی غیر از این است می گوید عمر که دست خداست ما هم که شکر خدا کار و باری داریم تا بتوانیم از عهده ی مخارج زندگی و چند فرزندم برآیم دیگر چه لزومی دارد که به فکر چیز دیگری باشم. ویژگی آدم هایی شبیه او همان ویژگی است که امروز به شدت در جامعه رواج دارد. همان نگاهی که آدمی را متولد شده از پدر و مادری می داند و بعد بزرگتر می شود به مدرسه می رود و بعد دانشگاه و بعد کار و بعد زندگی و بعد هم مرگ، حالا اگر در این بین بگویی چرا زندگی می کند دیگر جوابی ندارد او انسان را همین اندازه می بیند درحد رفع همه ی احتیاجات برای خودش و عده ای آدم هایی که او مسبب ایجاد ثانویه ایشان است و دیگر هیچ. 

ما آدم ها مادام که در همین حد می مانیم و در اتمسفری که برایمان ایجاد می شود از خانواده تا محیط اجتماعی به بالاتر از آن فکر نمی کنیم محکوم به روزمرگی و سرخوردگی و باری به هر جهت زندگی کردنیم و این بلای است خانمان سوز که برای بشر روز به روز رنگ و لعابش فریبنده تر می شود و خوشبخت آنکسی است که خودش را از اتمسفر محیطی که در آن زندگی می کند بیرون بکشد و روزانه و لحظه به لحظه به این بیندیشد که به کجا می رود و به کدامین سو جهت حرکتش است و می خواهد چگونه خودش را برای حیات های جاویدان مهیا سازد.

امید به آینده

این روزها که خبرهای جور واجوری از درگاه رسانه های کشور در زمینه های مختلف اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بیرون می آید چهره ای از نظام را در نگاه اول به ذهن هر خواننده و بیننده ای متبادر می سازد که جز نامیدی و یأس سرخوردگی چیز دیگری را در جان این کالبد و ساختار نظام اجتماعی نشان نمی دهد. نماینده مجلسی که باید پاسدار حقوق مردم و پاسدار قانون باشد وقتی با مأمور قانون مواجه می شود خودش را برتر از قانون که می داند هیچ، با برخورد طاغوتی و با سیلی بر چهره سرباز نظام همه ی هویت نظام را زیر سوال می برد و یا بازیگری که خود در نقش یک معلم و هدایت کننده در فیلم هایش خلق الله را به سمت آرمان های این نظام سوق می دهد حالا فیلم پر می کند و به مردم می گوید که سرمایه هایتان را ببرید و در دبی و در ساخت و سازهای دبی سرمایه گذاری کنید و یا رئیس جمهوری که قسم یاد کرده است که پاسدار ارزش ها و کرامت های انسانی باشد در سند بودجه اش اعتبار می گذارد برای سند 2030 که همه بنیان های اعتقادی نسل کودک و نوجوان این مملکت را به باد فنا خواهد داد و یا دعواها و لفاظی های رئیس جمهور با رئیس مجلس که یأس و نامیدی را تا دوردست ترین نقاط این مملکت و برای همه ی افراد جامعه به ارمغان می آورد. این سیاهه ها همه کافیست تا همه ی دست آوردها و همه جانفشانی ها یی که برای به ثمر نشاندن و رسیدن این انقلاب پس از 40 سال به قله های تعالی و معرفی یک نظام به عنوان الگو در سطح جوامع اسلامی و غیر اسلامی را به یغما می برد. ذهن مردم، مردمی که روزانه می شنوند این سیاهه ها را دیگر چه برایش می ماند تا نسبت به آینده ی این نظام امیدوار باشد؟

اما با این همه من امید دارم، به آینده این نظام سیاسی، نه اینکه از سر سرخوسی و توجیه وضع موجود، بلکه وضع موجود را به خوبی درک میکنم و این سیاهه ها روز به روز در ذهنم رژه می روند بلکه وجود آدم هایی که دیگر فهم کرده اند ماجراها را فهم کرده اند که هیچگاه دلبسته به شخصیت ها و آدم هایی که برای خود نردبانی از شعارها و آرمانها و ایدئولوژی این نظام درست کرده اند و در تثبیت وضع موجود و نگه داشت این حالت تلاشی نمی کنند برای او گذر از این آدم ها رقم خورد است. وجود این ادم ها مرا امیدوار می کند این آدم ها که نه به جریانی وصلند و نه وامدار فرد و یا صاحب قدرتی هستند و نه منافعی برای خود دارند. بلکه اینها همین آدم هایی هستند که آرمان های این نظام را با تمام وجود پذیرفته اند و برای خود درونی کرده اند و در راه تحقق آن همه ی سختی را به جان خریده اند و می خرند. حالا این می تواند یک جوان بسیجی باشد و یا یک عدالتحواه و یا یک طلبه ی حوزه که حتی از حوزه شهریه را هم نمی گیرد که مبادا وظیفه ی پاسداریش از مکتب امام زمانی خود انجام م نداده باشد. من امیدم به همین آدم های ساده ایست که شاید امروز قدرت نداشته باشند ولی بدون شک آینده از آنان است. آینده ای که زودتر از آنچه تصور میکنیم محقق خواهد شد و خواهیم دید با روی کار آمدن دولت جوان و انقلابی که پاسداری از اسلامیت و جمهوریت نظام برایش مسأله است و جغرافیای فکری امامین انقلاب را به خوبی درک کرده است و او در جایگاهی که قرار بگیرد می داند که مردم ولی نعمتند  و نه سیاهی لشکری که هرگاه اراده کنند به هر سمتی که بخواند آن ها را بکشانند و آینده روشن است به اذن الله. 

انسان و حیران یهای دنیای جدید

انسان در همه طول تاریخ در کنار همه ی آمال و آرزوهای ریز و درشتی که داشته است ‌رویای که از همه برایش پر رنگتر بوده است این بوده است که چگونه دنیای اطرافش را تغییر دهد؟ او حالا و‌در وضعیت فعلی جهان به این رویا رسیده است و در نهایت حد خود جهان اطرافش را تغییر داده است. پیشرفت های قابل ملاحظه ای در علم و تکنولوژی کرده است و با ابزارهایی که ساخته است توانسته است تسلط خود را بر طبیعت وجهان زیست خود پر رنگ تر از همیشه نماید. انسانی که از زمین رها شده و‌به فضا می رود و انسانی که فاصله ها را به حداقل ممکن رسانده است، به حرکت معنایی متفاوت داده است و برای زندگی خود آنچه را می خواسته است از ساختمان هایی که رنگ و بو و خاصیت انسانی در ساحت تمنیات را به حداکثر ممکن رسانده است تا شهرسازی و تغییرات زندگی در ابعاد و ساحت های متفاوت . اما این انسان با این حجم عظیم تحولات برای خودش چه کرده است؟ آیا همراه این رویا برای وجود خودش نیز کاری کرده است هر چه به جلو آمده ایم و‌از تاریخ فاصله گرفته ایم دیگر رشدی در ساحت توسعه انسانی ندیده ایم گویا جهان خالی شده است از حافظ و سعدی و فردوسی و یا داوینچی و شکسپیر، ما هر چه جلوتر‌رفته ایم میان مایه تر شده ایم و‌این دردی است که انسانیت با خود حمل می کند و این سیر قهقرایی تا کی ادامه خواهد داشت ؟ باید نگاهی به ساحت زندگی انسانی نماییم و برگردیم و با گذشتگانمان انس بگیریم و بیاموزیم تا در این حیرانی های دنیای جدید میانمایه تر نشده ایم.

فراز و نشیب های زندگی در عصر گفتمان ها

آدمی برای روزهای سختی و پردردسر راهی ندارد جز اینکه به سرمایه های درونی خود بازگردد. زندگی هر آدمی در مقاطع مختلف پر از بالا و پایین شدن هاست . یک روزهای بدون هیچ خبر و اتفاقی می گذرد و سایه ی وهم و خیال و دست و پا زدن ها امان آدمی را می گیرد. اما روزهای زندگی همیشه به این نحو سپری نمی شود و حقیقت عالم اینگونه برنامه ریزی نشده است. خداوند در ذات هستی غم و شادی، غصه و بی دردی، آسایش و سختی، درد و بی دردی را توأمان قرار داده است تا از دل همه ی اینها آدمیزاد بتواند خود را بیابد و خود را نجات دهد تا به گوهر درون خود نزدیک شود. به میزانی که این گوهر درون آدمی صیقل بخورد که از دل همین رنجها و سختی ها آن گوهر وجود آدمی صیقل می خورد به آدمی به انسانیت نزدیک تر می شود. به تعداد آدم های روی زمین تعداد نگاه ها ی به زندگی متفاوت است و کسی که درد و رنج را همیشگی بداند و یا شادی را برای خود دائمی بداند فهمی از ماجرای هستی بدست نیاورده است. امروز ما در شرایط و زمانه ای زندگی میکنیم که عصر روایت ها و گفتمان هاست و در این دایره هستی هر جمعیت و گروهی برای خود مشتریانی دارد که معتقدند روایت آن ها از زندگی همان روایت حقیقی است و از انسان و انسانیت تعریفی ارائه می کنند که به زعم خود همه ی جنبه های انسانی را در خود پوشش می دهد. آنها از یک زاویه به انسان می نگرند ولی برای همه ساحت های وجود آدمی نسخه می نویسند . غافل از اینکه آنان هر چقدر هم در حقیقت انسان کنکاش کرده باشند فقط می توانند به جنبه های که در آن زمینه مطالعه و تحقیق کرده اند آگاهی یابند در حالی فصل انسان فصل یگانه ی هستی است که تنها ذات حضرت حق به عنوان خالق این فصل می داند که چگونه برای این مخلوق خود برنامه ریزی نماید. اوست که می داند جنس او چیست؟ و چگونه باید او خود را و شناخت از خود و هستی را به خدمت گیرد تا ناخالصی های وجود خود را بزداید و وجود صیقل یافته را برای رفتن به سمت قله های رفیع انسانی طی نماید. زندگی آدم هایی که برای بدست آوردن و رسیدن به قله ی رفیع انسانی تلاش می نمایند سرتاسر مبارزه است. مبارزه با همه موانع درونی و بیرونی که او را از مسیر باز می دارد. او هدف ا تعیین نموده است و برایش تلاش می نماید. نه شب را می شناسد و نه گذر زمان. هنر مردان الهی در همین است که در عصر روایت ها و فرا روایت ها اسیر نمی شوند. آنان که این مسیر را و ناهمواری های آن را لازمه یک مبارزه بی امان و خستگی ناپذیر می بییند و عاشقانه این مسیر را طی می نمایند بدون لحظه ای در جا زدن و توقف.

 

تجربه های زیست اجتماعی (این قسمت پیرمرد لوازم یدکی فروش)

آن روز وقتی ماشین با یک صدای خر و پر و به زحمت روشن شد فهمیدم یک مشکل برقی جدی دارد و ترسم از این بود که خدایی نکرده شبی ما را در یک کوه و صحرایی تنها بگذارد. تصمیم گرفتم هرچه زودتر و در اولین فرصت ببرم و به یک برق کار خوب نشون بدم، عصری لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم و از شهر خارج شدم به قصد رفتن به خدمات برق پور عبدالله، قبلا هم یکی دوباری رفته بودم پیشش برای کارای برقی ماشین. جوان با انصاف و کاربلدی است و از کارش راضی بودم. رسیدم به در تعمیر کاریش ، مشغول بود وقتی گرفتم و منتظر موندم تا بالاخره نوبت ماشین من شد، نگاهی انداخت و گفت باید باز بشه دو احتمال وجود داره، باید هر دو احتمال بررسی شود به شاگردش گفت استارت ماشین رو باز کن و بیار، او هم استارت رو باز کرد و بعد از چند دقیقه انگاری که از اتاق عمل بیرون امده باشد با دو قطعه جدا شده از استارت به سمتم آمد گفت باید این دو قطعه تعویض بشه، گفتم از کجا بگیرم قطعه، گفت این همسایه ی ما گرون میده، برو مغازه ی روبرو و یا برو جلوتر، یک حسی بهم میگفت احتمالا امروز سر و کارت با جناب درویشی همسایه برق کار که لوازم یدکی داشت خواهد بود، این آقای درویشی رو یکی دوباری قبلا باهاش مواجه شده بودم و اصلا از اخلاقش خوشم نمی آمد و دوست نداشتم این بار هم این قطعات رو از او بگیرم. ناامیدانه راه افتادم ولی هر جا رفتم گیرم نیومد زغال استارت، با خودم میگفتم شده آژانس میگیرم و میرم اون سر شهر ولی از این جناب درویشی قطعه نمی گیرم. زنگ زدم به حسن باقری و موقعیتش و پرسیدم وقتی گفت گردان هستم، گفتم من گیر افتادم و کمک لازم دارم، عکس قطعه ها رو می فرستم برات ببین میتونی برام آبادش کنی یانه، بعد از حدود نیم ساعتی قیمت رو اعلام کرد با قیمت درویشی تفاوتی نمی کرد، حالا مونده بودم چه کنم بگم بیار و معطل بمونم یا با درویشی کنار بیایم تا سریعتر کار رو تموم کنم و برگردم خونه؟ در همین جنگ و دعوای با خودم بودم که به حسن گفتم زحمت نکش دیگه همینجا کاریش میکنم. حالا باید میرفتم پیش درویشی مجدد و این خیلی برایم کار سختی بود، مجبور شدم برم و هنوز وارد در مغازه اش نشده بودم از در مغازه غر‌غر و بی اخلاقیاش شروع شد که: من که گفتم بیا ببر، حرف گوش نمیکنی و چرا این همه خودت رودمعطل کردی و ... هی سرکوفت‌زدن، دقیقا هر چند بار که پیشش رفته ام همینگونه سرکوفت می زند و این اخلاق گندش باعث شده بود که به این تصمیم برسم که تحت هر شرایطی شده ازش خرید نکنم.

( ادامه دارد)

پدری که عمرش برای فرزندانش گذاشت

از دوران کودکی خاطرات زیادی در ذهن ندارم اما آنچه از اندک خاطرات آن دوران به یادم می آید، پدری است که درد و رنج فقر و نداری باعث شده تا او صورت خود را با سیلی سرخ نگاه دارد. کار می کند طاقت فرسا و تلاش می کند بی وقفه برای اینکه غم و اندوه نداری بچه هایش را اذیت نکند. آنقدر خستگی و فشار اقتصادی بر او چیره می شود و او آنقدر صبورانه مسائل را پی می گیرد که آب در دل بچه ها تکان نخورد. بچه هایش اولویت اول و آخر زندگی او بودند گویا او خلق شده است تا خدمات ارائه دهد. هیچ چیز به اندازه خوراک و تغذیه بچه ها و کلا سیری و گرسنه نبودن بچه هایش او را اذیت نمی کرد شاید بگویید خوب این ویژگی همه ی پدران است ولی من حس کرده ام که او وع خاصی این مورد سیری بچه ها برایش مهم باشد یقینا دلایل متعددی دارد این نوع نگاه به زندگی و به بچه ها، یک دلیلش شاید گذر دوران قحطی و خشکسالی در دوران نه چندان دور و شاید در دوران کودکی پدرم که او خود آنه را با تمام وجود احساس کرده است این را با خودش آورده است تا سن بزرگسالی، که نباید گذاشت غم گرسنگی در دل بچه هایم ایجاد شود . شاید او در سال های بسیار دور که خود غمناک می شده است از گرسنگی و غم تک نانی روح او را در هم خرد می کرده است حالا که به آن دوران نگاه می کند اولین و آخرین چیزی که برایش مهم می شود همین غم نداشتن و غصه نان است. او آن سال های پر از قحطی و نداری را دیده است که امروز دوست ندارد جگر گوشه هایش آب در دلشان تکان بخورد. اگر که غم های بزرگتری برای او ایجاد نمی شود شاید به این دلیل است که او هیچگاه از نیازهای اولیه زیستی فرصت فراغت نیافته تا برای فرزندانش آرزوهای بزرگتر و رویاهای زیبای از زندگی برایشان بسازد او غم نان داشته است و غصه ی گرسنگی و جسم بی لباس آن هاو او شب و روز تلاش می کرده است تا برای یازده فرزندش پناهی باشد تا از سرمای زمستان و گرمای تابستان در رنج و زحمت نیفتند.  و حالا آن جوجه هایی که روزی باید سرپناهی داشتند تا امان باشند همه رفته اند و خود سرپناه برای فرزندان خود شده اند و آن پدر حالا شکسته و پیر شده است و رنج های دوران پیری به سراغش آمده است. انصاف نیست برا چنین پدری بی خیال شد. انصاف نیست او را رها کرد و سراغش را نگرفت باید بالاها تواضع و مرحمت را برایش گشود تا او در این دورانی که رنج های جسمی هر روز عذاب آورتر از روز قبل می شود برایش لااقل روحش دیگر آزاد باشد و بر روحش دردی را اضافه نکرد.