بازگشت به قرآن

و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدوالله واجتنبواالطاغوت

چند نکته:

خدا میگن که ما در هر امتی رسولی برانگیختیم. اصلا برانگیختگی یعنی چه و برای چی برانگیخته اند؟ برانگیختگی یک حالت تحول تمام و کمال در پیامبر و آنگاه تأثیر آن در جامعه است. خدا برا چی این کار رو و کرده با انبیا؟ یکی برای اینکه بنده ها و همه ی موجودات در خدمت خدا باشند. و دوم اینکه از طاغوت دوری کنند. حالا طاغوت کیه؟ طاغوت یعنی همه ی ظالمان. الان من اگه بخوام از این آیه درس بگیرم چکار باید کنم. آیا یعنی اینکه من مراقب خودم باشم تا آلوده به ظلم ظالمان نشوم میشه اجتناب از طاغوت این؟ اجتناب از طاغوت یعنی اینکه بدانم و آگاه باشم که یک خط مستقل و پررنگی در مقابل خط عبودیت خدا یعنی خط توحید قرار داره و آن خط، خط طاغوت است. پیام بعثت انبیا این است که من نمی توانم  همزمان هم ایمان به خدا داشته باشم و هم با طاغوت هم همداستان و همراه باشم . اگر بناست که من خدا را عبادت کنم و بنده ی خدا باشم باید همزمان به طاغوت هم حالا هر طاغوتی که باشد. یک روز طوغات من می شود رئیس جمهور آمریکا که مصداق بارز طاغوت است و آشکار است ولی گاهی هم طاغوت من می شود مسئول اداره من، آقا بالاسر من، همسر من، فرزند من، شغل من و هر چیزی که مانع عبودیت و رسیدن من به خدا می شود. 

 

چهار راه حقیقت، مصلحت، عدالت، ولایت

برای آنانی که در عرصه سیاسی و اجتماعی فعالیت می کنند. توقف گاههای وجود دارد که باعث می شود سرعت تحرک اجتماعی و سیاسیشان کند و یا بی حرکت شود. هر مقدار فردی نسبت به یک اندیشه و یا فکر از آگاهی و تسلط بالایی برخوردار باشد بهتر می تواند شرایط چهارراهای عبوری خود را بشناسد و قدم در راه بگذارد و از مسیر حرکت به سلامت عبور نماید. یکی از مواقف و ایستگاه هایی که در بین جامعه مذهبی و منتسب شده به انقلاب بسیار پررنگ می باشد چهارراه حقیقت، مصلحت، عدالت و ولایت است. قشر مذهبی جامعه ما در همه ی سال های پس انقلاب به مرور زمان و تغییر شرایط اجتماعی مدام در میان این چهاراه در حیرانی بسر برده است. گاهی وقت ها با آگاهی محدود نسبت به آرمان ها و اعتقاداتش به زعم خود به سمت حقیقت میل نموده است اما پس از گذشت سالیانی متوجه شده است که فرسنگ ها با حقیقت فاصله داشته است. گاهی وقت ها عده ای بی خبر و بی اطلاع از مسیر حرکت جامع دینی آنها را به حقیقت های خودساخته دعوت کرده اند و مردم را به آن سمت کشانده اند. و این ها پس از مدتی متوجه شده اند که چه بلیه ای دچار شده اند. اما زمان آگاهی آنها به درازا کشیده بوده و آنه از همه چیز دور شده بودند. حقیقت آنگونه که خود برتر پندارها و یا همه چیزدان ها برای مردم تفسیر می کرده اند نبوده است و جامعه به ورطه ای شبه حقیقت ها کشانده شده است. در این میان گاهی مردم مسیر مصلحت را با کلید وازه های " در لحظه حساس کنونی" انتخاب کرده اند و آنهم مثل حقیقت نه خود ساخته بوده است بلکه این مصلحت سنجی ها و گرایش به مسیر مصلحت نیز بوسیله عده ای خود ساخته بوده است که جامع را بدان سو سوق داده است و این ها لزوما آن مسیر اصلی حرکت که نبوده است هیچ بلکه گاهی اوقات ضد آن مسیر اصلی نیز بوده است.  از این دو مسیر که نه می توانیم عبور نماییم و نه باید متوقف شویم . به نظر می آید مادامی که جریان مذهبی و جامعه مذهبی ما نتواند نسبت خود را با اعتقادات و اصول حرکت اصیل پیامبران و ائمه شیعه و حرکت ناب خمینی (ره) و در حال حاضر با اعتقادات و پایه های کلیدی و منظومه فکری امام خامنه ای تنظیم نماید مدام در میانه مصلحت و حقیقت به ورطه ناعملی و یا بی عملی و یا خنثی بودن اجتماعی می رسد. و این جاست که بیش از گذشته نیاز به ایستادن بر سر یک مبانی مشخص از سوی جریان مذهبی و انقلابی احساس می شود و اگر این اتفاق رقم نخورد دیر یا زود این امت نیز به سان امت های گذشته مبتلا به سنت های الهی می شود و از مسیر حقیقت فاصله می گیرد و اگر برای آن روز فکری نکنیم زمانی خواهد رسید که انگشت حیرت به دهان می مانیم و انروز چقدر دیر خواهد بود. 

و اما در میانه ی این چهر راه حرکت به مصلحت و ولایت نیز باید نگاهی دقیق داشته باشیم تا بین این چهارره به ورطه نابودی نرسیم. می توان گفت عدالت و ولایت در گفتمان انقلابی دو مقوله مجزا نیستند و این دو در یک راستا و مقوم همدیگر هستند. اما متأسفانه امروز به نحوی این دو گفتمان در جامعه مطرح می شود که باعث دور شدن این دو گفتمان و دو جریان شده است. عده ای عدالت خواه شده اند و عده ای ولایت مدار. نه عدالت خواهان به ادبیات ولایت مداران پایبندی دارند و نه ولایت مداران به ادبیات عدالت خواهان. آنچه مهم است و دانستن آن می تواند این موضوع را در جامعه در مسیر اصلی خود قرار دهد اینکه زبان این دو و فهم تئوریک این دو موضوع از سوی مطرح کنندگان آن مشخص نماییم. آیا عدالت صرف اینکه یک مفهوم مورد قبول اکثریت فرق و آیین ها قرار دارد ما به هر نحو به هر شکل می توان مطرح نماییم و آیا این موضوع فقط با خواستگاه دین و مذهبی آن مطح است و یا نه دیدگاه های دیگر نیز محل بحث و نظر هستند؟ تا تکلیف تعریمان از عدالت مشخص ننماییم و نست عدالت و ولایت را صریح و روشن بیان ننماییم. همیشه متهم هستیم به اینکه به یک سمت کشیده شده ایم و این نیز این روزها در جامعه مذهبی و میان مردم فعال در عرصه های سیاسی اجتماعی پررنگ شده است . گریزی از این مسأله نیست که این چهارراه می تواند مسیر حقیقی حرکت ما را تعیین نماید و بسان چراغ سبزی که در خیابان حیات آدمی است در لحظه و ایستگاه مشخص به رویمان روشن شود تا بتوانیم حرکت صحیح در لحظه داشته باشیم. و این هم میسر نمی شود الا و لابد با استفاده از ارتباط مستقیم با متون و قوانیین راهنمایی به صورت صریح و شفاف و برداشت مجنهدانه خود و سپس استفاده گرفتن از پلیس راهنمایی برای طی طی طریق آینده.

به امید عبور از این گردنه های سخت در طول زندگی.

ما و جمعیت کوچک خودساخته امان

هر چه می گذرد به حقیقت این مسأله بیشتر پی می برم که شهید مطهری به خوبی تفاوت اسلام انقلابی را از انقلاب اسلامی تفکیک می کند و ما چه خام اندیشانه در پی تحقق نوعی از اسلام هستیم که به نظر همه ی اسلام نیست. واقعا نمی دانم چگونه می توانم جلو این انحراف را در جامعه ی کوچک ساخته ایمان جلوگیری نمایم. همه از دین جدید می گویند و از اینکه وقتی با این دین جدید آشنا شدم.... من نمی دانم آیا واقعا این دین جدید است؟ اگر دین جدید است آیا اسلام سیاسی که عنصر اصلی در آن هجرت و جها و مبارزه تعریف شده است مقتضیات زمان را در آن لحاظ می کند؟ آیا این تفسیر از اسلام ما را به سرمنزل مقصود هدایت می کند؟ حال پس از گذشت قریب به سه سال وقتی مرور می کنم برآنچه که در این سالها بر این جمع کوچک ساخته الگو گرفته از آن آرمان ها با یک تعریف مشخص و از یک زاویه ی مشخص که با یک ذهن منسجم ارائه گردیده است و جمعی در ابتدا همراه شدند و روز به روز با آن تعریف مشخص آدم هایی از آن تعریف خارج شدند به دلایل گوناگون ولی همه ی آن دلایل به این ختم شد که آنها غل و زنجیر داشتند و دیگر همه ی ارتباطات با آن افراد قطع قطع قطع شد. نمی دانم چگونه باید این حقیقت را قبول نمایم. که راه همین است ولا غیر. نقدهایی که من بر این ماجرا دارم و از همیشه تا به امروز بر آن نقدها هستم اما چون هیچ گوش شنوایی برای ابراز آنها نداشته ام سکوت اختیار کرده ام. این سکوت هم به دلیل عدم توان خودم در بیان استدلال هایم بوده است و هم به دلیل جو حاکم بر فضای آن جمعیت که با لابی گری های متعدد در پشت ماجرا سبب دور کردن افراد از فهم دیگری از ماجرا می شده اند. و امروز وقتی نگاه می کنیم که خروجی آن جمعیت 20 نفره عملا ده نفر که بیشتر شبیه لشکر شکسته خورده اند و نتیجه ی آن مبارزه ها که بنا بود به عدالتخواهی و تحرک بیشتر اجتماعی منجر شود درگیری های داخلی است که روز به روز انرژی بیشتری را می گیرد و ما را در خودمون بیشتر مشغول می سازد. از انصاف نباید خارج شد که حاصل آن ذهن منسجم برای ارائه تفسیری متفاوت از اسلامی رایج در جامعه این شد که آن جمعیت آزاداندیش تر شدند و توانستند با نگاهی نقادانه تر به مسائل اجتماعی نگاه کنند. و این خود بب می شود که حتی آنانی که از آن جمعیت جدا شدند خود درگیر مسائل اجتماعی شوند آنهم با نگاه و رویکرد جدید و این خودش به تنهایی مبارک است. اما وقتی از دور به ماجرا نگاه می کنیم ریشه این تفرق ها و دور شدن ها به زعم من به آن فکر بر می گردد که بدون در نظر گرفتن شرایط اجتماعی زیست تک تک افراد و نحوه ی اجتماعی شدن آدم هایش و بدون توجه به زمانه ای که در آن زندگی می کنیم بیشتر به بعد نهضت گونه ی اسلام پرداخته می شود و مقتضیات دوران نظام را نادیده و یا کم دیده می انگارد و این سبب می شود که به سرعت آدم هایی که با شما همراه نمی شوند با برچسب های گوناگون از صحنه خارج شوند. و این قصه ادامه خواهد داشت. من خودم را در این میان در بسیاری از اعتقاد ات حقیقی با این جمعیت همراستا می بینم اما هیچ معتقد نیستم که در دوران برپایی حکومت اسلامی حرکت های نهضت گونه می تواند ما را به حقیقت ماجرا و اصل اسلام نزدیک تر نماید. اگر که ما زمانه شناس نشویم مدام در این تعددافکار به این طرف و ان طرف کشیده می شویم و این خطری است که برای همه ی عدالتخواهان و حقیقت طلبان وجود دارد.

مسأله ما چیست؟

ما در زمانه ای زندگی می کنیم که سرعت تغییرات و تحولات آنقدر زیاد است که سیستم فکریمان در این حجم از داده ها و اطلاعات و افکار هنگ می کند. گاهی می مانیم که راه کجاست، مقصد کدام است؟ و حقیقت چیست؟ برای اینکه بتوانیم فرزند زمانه خویش باشیم گریزی نیست که اولا مقتضیات زمان را بشناسیم و ثانیاً از دل سنت های تاریخیمان با تعمیق و تفکر راه را بشناسیم. اینکه شناخت زمانه ی ما چه الزاماتی دارد و چگونه باید از میان هزاران مسأله به مسأله ی اصلی خود برسیم تا چند صباح از عمر را به بهترین و مفیدترین حالت سپری نمائیم بسیار مهم و حیاتی است. به عنوان مثال دینداری ما بر چه اصولی بنا شده است؟ سبک زندگی ما بر اساس آن دین چیده شده است؟ ما چقدر می توانیم در دنیای دور و بر خود و بر اطرافیان و جامعه ی خود اثرگذار باشیم؟ برای پاسخ به این سوالات باید برای یکبار هم که شده تکلیف خودمان را مشخص نمائیم. اگر در دنیای امروز که آغشته به هزاران ایسم و دین و اعتقاد الهی و غیر الهی است کسی بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد و بداند که زمانه ی اکنون چه مقتضایی دارد نقطه شروع است. بعد از شناخت از راه باید براه زد و در دل همهی بیراه ها و بیغوله ها با چراغی که بر سر دست گرفته ایم راهخ را بپیماییم. آنچه امروز در جامعه ی ایرانی ما بسیار پررنگ است بحران هویتی است که جامعه ما و خاص نسل جوان ما با آن دست و پنجه نرم می کند و نمی داند در میان 4 راه به کدام مسیر و به چه سمتی حرکت نماید. جتی آنکه راه خود را با سنت آباییو اجدادی خود نیز پی گرفته است گیر کرده است. د میان هزاران شقی از دین که در جامعه وجود دارد و مدام از خود می پرسد که آیا دین پدرانم درست است یا آنچه خودم آن را یافته ام و مجبور است کج دار و مریز راهی را ادامه دد و عمری را به امید فردا و فرداها سپری نماید. به نظر می رسد مسأله اساسی جامعه امروزی ما هین بحران هویتی باشد که ما به آن دچار شده ایم و در این میان نمی توان از نقش دین های نااصل و قدرت رسانه ای که آن ها را ساپورت می کند غافل شد. در نتیجه گریزی نیست که اگر می خواهیم راهی را در میان هزار راه افسون زده ی دنیای مدرن به سمت سعادت طی نمایم باید با همه ی الزامات آن آشنا باشیم و آشنا نماییم تا جوان امروز بتواند از میان آن ها خودش با مسأله ی عینی خودش دچار چالش شود و متفکرانه دست به انتخاب بزند و راه را پیدا نماید. 

بازگشت به خویشتن

به کدام خویشتن می خوانی مرا؟ به کدام خویشتن باید بازگردم؟ من و هویت من چه بوده است؟ من پای در کدامین سرزمین باید بگذارم تا بتوانم به هویت اصیل خودم رجعت کرده باشم؟ هنگامی که از بازگشت به خویشتن صحبت می کنیم از رجوع به اصالتی حرف می زنیم که در سرمین باور و اعتقاد ما وجود داشته است و از پی سالها مبارزه امروز به دست ما رسیده است. هرچند دست تحریف در طول سالیان سال تلاش کرده است تا هیچگاه آن هویت حقیقی باز آفرینی نشود. اما مبارزه ی مردان مردی که خون داده اند تا نگذارند خط سیر آرام و حرکت خاموش اما بیدار این مسیر روشن و سرزنده بماند تا اگر امروز ما بتوانیم از بازگشت به خویشتن صحبت کنیم نشانی از خویشتن را و ردپای آن را بتوانیم پیدا کنیم. بازگشت به خویشتن از هویتی صحبت می کند که از نبی مکرم اسلام شروع می شود و با علی علیه السلام و ائمه طاهرین در طول 250 سال ادامه می یابد و در طول عمر این ذوات مقدسه رنج ها و مبارزه ها و شمشیرها برای برپایی حکومت عدالت الهی در عالم کشیده می شود و یک رگه ی باریکی از آن با همه مصائب و مبارزه ها در طول حکومت ها ی ظلم و جور ادامه می باید تا در عصر ما بزرگمردی از تبار مردان مبارزه و جهاد علم باشکوه آن حرکت طوفنده در دل تاریخ را بر سر دست می گیرد تا به همراه شیرمردان همیشه همراه و مبارزش خواست همه ی انبیا و اولیا الهی در برپایی حکومت حق و عدالت را محقق نمایند. و امروز رسالت تاریخی بس سنگسنی بر دوش  ماست و ما باید پاسدار همه ی آن خون ها و مبارزه های باشیم که در طول سال های متمادی بر زمین ریخته شده است تا حکومتی بر مبنای همان خویشتن حقیقی که خداوند عالم ترسیم نموده است بدست ما رسد و اگر ما از بازگشت به خویشتن حرف می زنیم خویشتنی است که با ریشه واصیل است و ما باید آن را از دل خروارها خاک تحریف و انحراف بیرون بکشیم و بگوییم که اسلام حقیقی همان هویت ماست و هویت اسلام حقیقی نیز باید در مردان مبارز عصر خود دنبال نماییم مردانی که لحظه ای برای دنیا و نام نشان مبارزه نکردند. بلکه اینها خود را در معرض همه ی ابلائاغت قرار دادند تا درسی باشد برای ما و نسل های آینده. اگر راه خمینی واسلام خمینی اسلام مبارزه حقیقی است پس خط انحرافی که آرمان خمینی را به تحریف می کشد کیست و چگونه باید آن را بازشناسیم و چگونه باید برای دیگران این را روشن نماییم. اگر اسلام خمینی اسلام ناب است چه نسبتی بین خمینی و  دیگر مدعیان اسلام دانی و عالم اسلام بودن وجود دارد. امروز ما گریزی نداریم که اسلام خمینی را بیش از پیش بشناسیم و در مقابل اسلام متحجرین مقدس مآب و اسلام خشک مقدس ها را برای جامعه روشن نماییم تا راه آینده و بازگشت به خویشتن ما به راه حقیق خود بازگردد.