افغانستانی ها و درد غربت
دیشب وقتی از مسجد بیرون آمدم و با چراغ های روشن ماشینم مواجه شدم متوجه شدم تقریبا یک ربعی که برای نماز رفته بودم فراموش کرده بودم که چراغ های ماشین را خاموش کنم وقتی نشستم و استارت زدم باتری ماشین کار نمی کرد و ماشین استارت نمی خورد، با کمک خواستن از یک عابر پیاده که خسته از سر کار برگشته بود و کیف در دست به سمت خانه اش می رفت و کارتش نیز به سینه آویزان کرده بود ماشین را هل دادیم اما ماشین روشن نشد. ماشین را در گوشه ی خیابان پارک کردم و کاپوت ماشین را بالا زدم و هر چه تلاش کردم جوابی نگرفتم. به مجتبی زنگ زدم و خوشبختانه نزدیک بود و سریع خودش را رساند تا باتری به باتری کنیم ماشین را که اگر گیر از افت باتری باشد ماشین روشن شود و با خودم فکر می کردم که گاهی وقت ها که آدم ها باتریشان تمام می شود و خسته از روزمرگی ها در یک گوشه ای می مانند چقدر لازم دارند تا یک نفر اهل نفس باتریش را به باتری آنها وصل نماید تا آنها شارژ شوند و به زندگی عادی برگردند. به هر حال باتری به باتری هم جواب نداد. مجتبی گفت میرم تو شهر و سر 17 شهریور مغازه باطری فروشی هست که خودش پیک باتری دارد و میان تعویض می کنند، رفت و من منتظر ماندم تا پیک بیاید ولی بعد از حدود نیم ساعتی تماس گرفت که گفت پیکشان مرخصی است و گفته اند باتری را باز کنید و بیارید تا امتحان کنیم واگر لازم شد باطری بدیم برید و خودتون نصب کنید. مجتبی گفت تا من برسم یک کلیپ از نحوه ی تعویض باطری از آپارات دانلود کن تا بیایم و آبادش کنیم. مجتبی آمد و مشغول باز کردن باطری شدیم ولی در حین باز کردن بست باطری قطع شد و دیگه مجبور شدیم به فکر بکسل کردن ماشین باشیم. دور و بر و از همسایه ها یک رشته بند پیدا کردیم و ماشن ها را به هم وصل کردیم به مقصد بنک راه افتادیم، در بین راه به دلیل ضعیفی بندها یکی دو بار پاره شد و دیگه نمی شد اتصال دو ماشین را با این طناب ها ادامه داد مجبور شدیم یک فاصله تقریبا سیصد متری ماشین را هل بدیم تا برسیم به فروشگاه باطری فروشی محمودی. جایی که یک پسر جوان افغانستانی به نام خلیل در آن مغازه کار می کرد و تقریبا همه ی کارهای مغازه به عهده خودش بود. خلیل جوانی خوش سیما و خوش لباس، با لباس زیبای افغانی، خیلی خوش برخورد آمد و دستگاه تست باطری را بر باطری گذاشت و گفت مشکل از باطری نیست هرچند باید باتری شارژ شود ولی اول بست بگیرید تا امتحان کنیم شاید مشکل دیگری است رفتم و مغازه اونور خیابان دو تا بست گرفتم و آمدم و خلیل بست ها را تعویض کرد ولی بز فایده نداشت. باطری را کلا باز کرد و گفت باید دوساعتی در شارژ باشد و من گفتم یکساعت بزارید ببینیم کارمون راه میندازه یانه و آیا مشکل از باطری است یا نه، در این میان با مجتی رفتیم شاید یک استاد برق کار پیدا کنیم که مغازه های تعمیراتی اکثرا تعطیل شده بودند، به مجتبی گفتم برود و من ماندم تا شارژ باطری انجام شود. خلیل ما را به درون مغازه دعوت کرد و آنجا بود که با سوالاتی که از خلیل پرسیدم انگار منتظز بود تا سفره دلش باز شود، از رنج ها و مصیبت ها ی که در افغانستان داشته است، از نامهربانی اقوام و آشنایان خودش در ایران و از سرزمین افغانستان و از جغرافیای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی افغانستان برایم حرف زد. از قاچاق مواد مخدر توسط پدرش به ترکمنستان گفت و از گونی گونی پولی که پدرش به افغانستان می آورده و شرایط زندگی خوبی را برای آنها ایجاد کرده بوده گفت و اینکه در ایالت فاریاب افغانستان که تقریبا 7 میلیون جمعیت داره می گفت وضع ما خیلی خوب بود ولی شرایط زندگیمان به خاطر پول حرام تغییر کرد. می گفت من خودم مغازه داشتم ولی به یکباره زندگیمان و وضع خوبماناز بین رفت همه اش را از آوردن پولحرام می دانست پولی که پدرش از طریق قاچاق مواد مخدر بدست آورده بوده. می گفت پنج کلاس بیشتر درس نخونده و خودش رئیس صنف بوده، منظورش این بود که در غیاب معلم نماینده کلاس بوده. می گفت پدرم در حال حاضر کشاورزی میکنه و از برنج و گندم تا لوبیا و عدس و ماش می کاره و از این راه درآمدزایی میکنه، از سیاست های اشرف غنی می گفت و از اینکه زنش آمریکائیست ولی خیلی چیز تو کلشه می گفت آمریکا اون رو سر کار آورده ولی اون خیلی چیز تو سرشه، از طالبان گفت و اینکه الان طالبان در افغانستان در چه وضعیتی هستد. از شخصیت عبدالله عبدالله به عنوان ناجی افغانستان یاد کرد و می گفت اگر بیاید و رئیس جمهور شود افغانستان بالکل تغییر خواهد کرد. از احمد شاه مسعود شیره دره ی پنج شیر به نیکی یاد کرد. از زمستان های برفی افغانستان و آب و هوای آنجا گفت و از سرزمین های گسترده و بکر افغانستان برایم گفت از انرژی زاها و محصولات تولیدی در افغانستان گفت و از شرایط آینده افغانستان و حضور آمریکائیهای در بگرام گفت.
خلاصه از هر دری صحبت کرد و از نحوه ی ورود و سال ورودش به ایران گفت و گفت دو سال قبل به واسطهی حضور دائی هام اومدم و با چه سختی و از راههای سخت و صع العبور و قاچاقی و بعد از ساعت ها پیاده روی وارد ایران شدیم و رفتم پیش دائی هام تو نخل تقی و لی دائی هام ادمای خوبی نبودند و مدم کنگان چند وقتی خراطه کار کردم و چند وقتی پیش یک استاد کار سنگ و کاشی کار کردم و بعد با آقای محمودی آشنا شدم و الان دو سال است که پیش آقای محمودی هستم او از من راضی است و من هم از او راضی هستم.
درد و غمی در چهره اش بود می گفت دیگه ایران برای ما افغانی ها مناسب نیست و من می خواه برم ترکیه. خلاصه خیلی حرف زد و من همه در این فکر بودم که چه دردها و رنج هایی بر این مردمان ستمدیده وارد می شود و ما ذره ای از آنه آگاهی ندارم. خوشحال بودم که باتری ماشینم خراب شده بود ومن دریای از فهم و شعور را در این جوان افغانستانی دیدم که شاید بتوان ساعت ها در مورد آن نوشت. اما حیف که زمان نیست و ان شاالله در پست های بعدی خواهم نوشت.