فقر مفهومی به بلندی تاریخ دارد در همه ی جوامع در طول تاریخ گروهی از انسان ها به‌دلایل متعددی دچار فقر می شدند‌ و این فقر رنج را با خود داشت، گذر زمان جوامع انسانی را وادار‌کرد تا راههایی را برای مبارزه‌با فقر انجام دهند. اما مشکل اساسی این بود که نه منشأ فقر مشخص بود و نه کارهای انجام شده نتیجه ی مطلوبی را به همراه داشت. و این بود که به موازات‌رشد و پیشرفت عده ای، گروهی نیز مجبور بودند با فقر و‌نداری و رنج ها تابع آن بسازند. فقر هم جنبه ی فردی دارد و‌هم جنبه ی اجتماعی، از جنبه فردی هم برای فرد فقیر‌ و هم برای همه ی ادم های دور و بر او مسئولیت وجود دارد و اگر به هر دلیلی این مسئولیت صورت نگیرد جامعه دچار زخمی می شود که این زخم می تواند پیکره را در طول زمان به هم‌بریزید. فقر رنج است و رنج دردی است که امان آدمیزاد را می‌برد. رنجی که می تواند ادمها را تا سر حد پراکندگی تمام‌بکشاند. فقر بیچارگی است برای آدمی که نتوانسته است به حد معمولی جامعه خودش را میزان کند. گاهی یک محرومیت ناخواسته و‌گاهی یک محرومیت دیگر خواسته می تواند تا سالها ادمی را از حق و حقوق خود محروم نماید. و این رنج است رنج انسان، انسانی که می توانسته است همه ی محدودیت های زندگی را برای خود حل و فصل نماید  نفس خود را به اوج بکشاند دچار کمبودهایی شده است که زندگی را برایش مشکل کرده است، چقدر باید سخت باشد برای کسانی که فکر می کنند خودشان عامل اساسی این فقرها وپمحرومیت ها هستند در حالی که سهم فضای اجتماعی و جوامع انسانی در ایجاد بسترهای محرومیت زا به‌مرانب شدیدتر و حاددتر از نقش فرد است و اکر امروز بناست ما به سمتی برویم که این فقرها و‌رنح ها و‌محرومیت ها از جوامع بشری رخت بربندد گریزی نیست و‌می بایست به سمت ترمیم  ساختارهای فقر آفرین برویم و نگذاریم در دنیای که بیش از هر زمانی آدم ها به کنار هم بودن محتاج هستند این عوامل رنجی را به رنج های مردمی بیفزاید.