چقدر سخت است دیدن کسانی که سالهاست با آنها همراه هستی، می شناسی شان ولی دنیاهایتان متفاوت است. گاهی وقتا با خودم فکر میکنم چرا بعضی ها اینقدر کوچک اندیش و زاویه ی نگاهشان تنگ و کوچک است، چرا دوربین های وجودشان بر قدرت زومش متمرکز و ثابت است و اجازه نمی دهند وجودشان یک لانگ شات از همه ی انچه لازمه ی ارتباط با دیگر آدم هاست را داشته باشه؟ وقتی می بینم که بعضی آدم ها تنگ بلورین دلشان را پر از کینه و حرص و حقد و حسادت می کنند و نمی گذارند بلور دلشان زلال شفاف بماند تا انعکاس دهد همه بزرگی ها را و همه ی خوبی ها را تا وسعت پیدا کنند تا بزرگ شوند دلم خیلی می گیرد. این جهان عطمتش لایناهی است، نه شناخت حقیقی و واقعیش برای ما میسر می شود و نه ما فرصت پیدا میکنیم به جهان هستی با دید همه چیز دان نگاه کنیم. هستی و عالم وجود منتظر ما نمی ماند او رسالت خود را به ثمر می رساند و کار خودش را انجام می دهد این ما هستیم که در این دایره سرگردان و حیران وامانده ایم. به اندازه ای که دنیامون کوچک و حقیر باشد و برای خوش آمد این و آن بخواهیم کاری کنیم و بت اخم و تخم های این و ان بخواهیم میدان را خالی کنیم به هکام اندازه حقیر و پست خواهیم بود. واقعا دنیای به این عطمت و دنیای وجودی خودمان با این پیچیدگی آیا فرصت می شود آدمی خودش را معطل این و آن و این حرف و ان حرف نماید .باید به وسعت هستی اندیشید به وسعت عالم وجودی انسان نگاه کرد و باید گام های بلندی را برای رسیدن وجودت به قدر آسمان برداشت، دل را خالی کرد از هر کینه و کدورتی و راه رفت به سمت آسمان. به آسمان که رسیدی ادرس را خواهیم پرسید. خانه ی دوست را خواهیم یافت و به سمتش حرکت خواهیم کرد. و آنجا ماحراهای خودش رادل د اما نرفتن و ماندم در گل وجود خودت و در زمین خاکی دنیا تو را هیچگاه به پرواز در نخواهد آورد. تو بایپ را بیفتی و‌حرکت کنی و وسعت را از دل خودت شروع کنی. که اگر شروع نکنی فردا دیر است.