زندگی آدمیزاد آمیخته با رنج و سختی و مصیبت و بلا ، شادی و خوشی و آسایش است و هیچگاه نباید تصور کرد که زندگی همیشه به یک روال و به یک مود ثابت باقی خواهد ماند. از وقتی که پا به این عالم می گذاریم و از رحم مادر خارج می شویم نخستین گریه های ما و ورودمان به دنیا نشان از این است که دنیا محل آرام و بی دردسر و بی رنجی نخواهد بود و هنگامی که با اولین مکیدن های شیر مادر به آرامش و خلسه ای می رسیم لزوما به معنای این نیست که دنیا تا آخر همینگونه در آرامش و آسایش سپری خواهد شد. و این حالت رنج و خوشی و امنیت و نامنی و ثبات و بی قراری تا دم مرگ همراهمان خواهد بود. درسی که من از این اتفاقات و این خوشی ها و ناخوشی ها گرفته ام این است که نه در ناخوشی ها بیتاب شوم و نه در خوشی ها سرمست و رها. باید در هر حالت خودت را وصل کنی به مبدأی که اول و آخر هر چیز است و به آن لایتناهی که هستی در قدرت و اراده اوست. در لحظه لحظه ها باید متوجه خدا باشی و اوست که می تواند در لحظه ای همه ی خوشی تو را ناخوش کند و از یک مصلحت بزرگتر که تو نمی دانی برایت خوشی عظیم تری و خوبی بینهایتی را فراهم نماید. 

در زندگی خودم روزهایی به این جاها رسیده ام و بوده است که احساس می کرده ام خدا دارد مرا بزرگ می کند و این حسی بوده که به من آرامش بادوام تری را تزریق می کرده است. اگر می خواستم بسان خیلی از آدم هایی که با گرم و سرد و دنیا خودم را رها کنم و به دنبال آنچه باشم که دیگرانی هم هستند. اگر بنا بود حرف دیگرانی چه پدر و مادر و چه زن و فرزند  چه خواهر و برادر و یا دوستانی آنقدر در من تأثیر بگذارد که من را از هدفم دور کند و رنجش طولانی را برایم بوجود آورد تا اکنون باید برای رفع افسردگی هایم بر روی تخت بیمارستانی در جنوب یا مرکز ایران خوابیده بودم. اما خدا به من دلی داده است که این حوادث واین بگو مگوهای زندگی هرچند روحم را مکدر می کند، هرچند رنجش خاطری عمیق برایم ایجاد می کند. هر چند عملکرم را اندکی مختل می کند اما نمی گذارم و نخواهم گذاشت به یاری و لطف خدا مرا از آن آرمان ها و آرزوهای که در زندگی برایش تلاش می نمایم خارج کند. و این صبوری را رایگان بدست نیاورده ام که رایگان از دستش دهم. معتقدم که هستی با همه ی عظمت و بزرگیش و خداوند با همه ی جلال و جبروتش ما را خلق نکرده است که مدام در خود بلولیم که این چه می گوید و او چه گفت و چه خواهد شد اگر من این کار را بکنم و چرا چنین و چرا چنان؟ اگر اینطوره پس من اینچنین و هزاران وسوسه و خناسی که شیطان و نفس در رگ رگ وجودمان به کار می گیرند تا ما نرسیم به آن آسمانی که خدا وعده اش داده به آن اوج و بلندی که همه ی انبا و اولیا برا رساندن ما زجمتش را کشیده اند. باید گذشت، باید عبور کرد از سیم خاردار نفس و باید دل را بزرگ کرد تا این حوادث و اتفاقات کوچک و بسیار کوچک اندک خللی در عظم و اراده مان ایجاد نکند 

می دانم تفاوت دارند آدم ها، می دانم از لحظه ی که نطفه ای شکل می گیرد تا لحظه ای که متولد می شود و تا لحظاتی که راه می افتد و حرکت می کند و بزرگ و بزرگتر می شود و تا شخصیت وجود آدمی کامل می شود هزاران هزار و بلکه میلیون ها میلیون عامل در بوجود آمدن آن شخصیت تأثیر گذارند تا هویتی از وجود ما را ساماندهی کنند در نتیجه هیچ دو انسانی شبیه به هم نیستند و نخواهند بود. اما به جز عوامل طبیعی و غیر ارادی که در بوجود آمدن شخصیت ما موثر است عوامل متعدد و بیشماری است که اکتسابی است و ما می توانیم آنها را در خودمان بوجود آوریم و کسب نماییم و خودمان را برای شخصیت متعالی آماده تر نماییم.  اگر آگاه باشیم و بدانیم که راه چیست و مقصد کجاست رفته ایم و از سرزنش و ملامت و حسادت و تکبر دیگران هیچ و هیچ و هیچ ابایی نداریم و قطعا در این راه پشتیبان ما خداست اگر هدف الهی باشد.