محمد حسین ومحمد حسن( ۷ و ۴ ساله)
عصر جمعه ای خیلی خیلی دلم گرفته، در میان گریه های محمد حسن و اصرارها و شیطنت های محمد حسین که هر دوتا سوار موتور شده بودند زدم بیرون، قصد داشتم باموتور برا خریدهای فاطمه و زهرا برم داروخانه، اما نمی خواستم بچه ها رو ببرم چون که محمد حسین توجهی به کتاب هایش نمیکنه و نمی خواستم همینجوری تشویق هم بشه و احساس می کردم با دور زدنش خیالش راحت میشه که میشه از صبح تا غروب به هر بهونه ای سراغ کتاب نرفت و عصر هم با بابا وکیف پول بابا رفت و خوش گذروند. در تربیت بچه ها متهم هستم به سهل انگاری ولی این اتهام رو اصلا قبول ندارم، معتقدم تا نهایت کار بچه ها نباید احساس کنند که کسی داره به اونا ظلم میکنه و همه ی تلاشم رو کرده ام که با دلیل وصحبت و دادن میدان لازم بوقتش هم از محرومیت های اینچنینی برای اینکهمتوجه خطاهاش بشه استفاده کنم. به هر حال اونا زودتر از من سوار موتور شده بودند و من مجبور شدم پیاده بزنم برم بیرون، میتونستم با اجبار پیادشون کنم و با توپ وتشر نزارم سوار شن، اما می خواستم بدانند عزت نفس را، بدانند که ادم باید سر حرفش بمونه حتی اگر به قیمت محرومیت های خودش منجر بشه، فکر کنم محمد حسین لااقل این سوال که چرا بابا پیاده رفت وسوار موتور نشد تهذهنش باقی می مونه و حتما خواهد پرسید.
زدم بیرون و بچه ها متوجه شدند که بابا کوتاه نمیاد. محمد حسین باید میدونست که با یللی تللی نمیشه زندگی رو ادامه داد. خیلی خیلی سختش است که پای کتاب بنشیند، هر چند واقعا تمام طول یک هفته ۵ ساعت مفید هم تو خونه پای کتاب نیست اما به شدت گریزان است و من تمام تلاشم رو میکنم این روحیه تنبلی رو ازش بگیرم هر چند سخت است و آزاردهنده اما برای رشدش ضروری است.
و الا دوستداشتم الان هردوشون رو سوار موتور می کردم ودور میزدم وچقدر دوست داشتم وچقدر سخت بودم برایم گریهدهایشان اما چه می توانستم بکنم جز مبارزه بانفس و دل و ....
امید که خدا عاقبت بخیرمون کنه