دعوتیم به مهمانی رمضان
دارم کولهبارم و می بندم تا راهی شوم، از دوماه قبل بود که بحث رفتنجدیشد، شنیدم برا همهدعوت نامه فرستادن، اما گویا بعضی گفتن ما تو این اوضاع و احوال سفر نمی ریم. به هرحال کولهامدیگهجا نداره هرچهلازمه ی سفرهرو توش کذاشتم و دعوت نامهرو هم توجیبم گذاشتم و ان شاالله یکی دو روز آینده راهی میشم، خیلیا رو دوست داشتم تو این سفر می دیدم، شاید هم ببینم ولی اینقدر از همان خیلی ها دور افتاده ام که هیچخبری ازشون ندارم.
بارالها سفر را با نام تو آغاز میکنم و به سوی تو و به سوی مهمانی تو می آیم. تو مرا دعوت کرده ای و این یک دعوت عمومی و تکوینی است، ما رادمی برند به این مهمونی، نمیدونم چقدر لایق بوده ایم به هر حال ما خودمون رو مهیای رفتن به سفر و امدن به سمت توکرده ایم، کولهباری از همهی پلیدی ها وپلشتی را بهدوش کشیده ایم تا در حوض رمضانت خالیشان کنیم. ودست ورویمانرا به آب گوارای رحمتت شستشودهیم و آرامارام راه بیفتیمتا به قله های قدرت برسیم ومیدانم راهسخت ودشواری در پیش رویمان است اما دلگرام مهرورزی تو و محبت ومهربانی همراهانم هستم و میرویم تا زنگارهای غفلتو بی مبالاتی را ازدرون سینه هایمان خالی کنیم و نگذاریم سفیدی دلهایمان ببش از پیش به تاریکی رود. بهمهمانیت امیددارم و برای لحظه لحظه ی ان باید بیندیشم. کسی چه می داند شاید مهمانی دیگری در کارنباشد و آخرین دعوتنامهای باشد که برایمان فرستاده ای اما به هر حال چشممبهرحمت بی منتهای توست که نجاتمان دهد وما را از همه ی بندها ودام ها که نفس و شیطان برایمان گسترده اند رها شویم. برسیم به اوجلذت انسانیت. آنچهدمقصود توبوده از وجود ما. هرچند حال وروز اینروزهای آدم ها بهدلیل اعمالشان خوب نیست و در یک دورتسلسل گیر کرده اند. اما تو رحیم تر از هررحیمی برای بندهدهایت بوده ای و یقین دارم دیر یا زود بنده هایت به تورو می اورند، برای عدهدای شاید همین دعوتدنامه ای رمضانی شروع باشد وبیاید تا در دریای رحمت بی منتهایت همه ی گرد و خاک های وجودخودش را بزداید و خودش رابرساند به مرز انسانیتی که تودمی خواسته ای وبرای عده ای شاید دورتر، اما من نگران عدهدای هستم که نه دعوت رامی پذیرند و نه قبول دارند و هیچ بهانه ای برای نیامدن ندارند، می ترسم از عواقبی که قهرت برای انهادبوجپد می اورد.
کاش قدری می شنیدند وکاش چشم هابشان افق دورتری را می دید. اما چه می توان کرد.
صدای بوق بوق بوق را که می شنوم هری دلمبه هم میریزد . آخر من تنها مسافر دیار خلوت و سکوتم، شااید بایند وبروند وما خواب رفته باشیم.
الهی بهامید تو.