انسان در همه طول تاریخ در کنار همه ی آمال و آرزوهای ریز و درشتی که داشته است ‌رویای که از همه برایش پر رنگتر بوده است این بوده است که چگونه دنیای اطرافش را تغییر دهد؟ او حالا و‌در وضعیت فعلی جهان به این رویا رسیده است و در نهایت حد خود جهان اطرافش را تغییر داده است. پیشرفت های قابل ملاحظه ای در علم و تکنولوژی کرده است و با ابزارهایی که ساخته است توانسته است تسلط خود را بر طبیعت وجهان زیست خود پر رنگ تر از همیشه نماید. انسانی که از زمین رها شده و‌به فضا می رود و انسانی که فاصله ها را به حداقل ممکن رسانده است، به حرکت معنایی متفاوت داده است و برای زندگی خود آنچه را می خواسته است از ساختمان هایی که رنگ و بو و خاصیت انسانی در ساحت تمنیات را به حداکثر ممکن رسانده است تا شهرسازی و تغییرات زندگی در ابعاد و ساحت های متفاوت . اما این انسان با این حجم عظیم تحولات برای خودش چه کرده است؟ آیا همراه این رویا برای وجود خودش نیز کاری کرده است هر چه به جلو آمده ایم و‌از تاریخ فاصله گرفته ایم دیگر رشدی در ساحت توسعه انسانی ندیده ایم گویا جهان خالی شده است از حافظ و سعدی و فردوسی و یا داوینچی و شکسپیر، ما هر چه جلوتر‌رفته ایم میان مایه تر شده ایم و‌این دردی است که انسانیت با خود حمل می کند و این سیر قهقرایی تا کی ادامه خواهد داشت ؟ باید نگاهی به ساحت زندگی انسانی نماییم و برگردیم و با گذشتگانمان انس بگیریم و بیاموزیم تا در این حیرانی های دنیای جدید میانمایه تر نشده ایم.