ما در زمانه ای زندگی می کنیم که سرعت تغییرات و تحولات آنقدر زیاد است که سیستم فکریمان در این حجم از داده ها و اطلاعات و افکار هنگ می کند. گاهی می مانیم که راه کجاست، مقصد کدام است؟ و حقیقت چیست؟ برای اینکه بتوانیم فرزند زمانه خویش باشیم گریزی نیست که اولا مقتضیات زمان را بشناسیم و ثانیاً از دل سنت های تاریخیمان با تعمیق و تفکر راه را بشناسیم. اینکه شناخت زمانه ی ما چه الزاماتی دارد و چگونه باید از میان هزاران مسأله به مسأله ی اصلی خود برسیم تا چند صباح از عمر را به بهترین و مفیدترین حالت سپری نمائیم بسیار مهم و حیاتی است. به عنوان مثال دینداری ما بر چه اصولی بنا شده است؟ سبک زندگی ما بر اساس آن دین چیده شده است؟ ما چقدر می توانیم در دنیای دور و بر خود و بر اطرافیان و جامعه ی خود اثرگذار باشیم؟ برای پاسخ به این سوالات باید برای یکبار هم که شده تکلیف خودمان را مشخص نمائیم. اگر در دنیای امروز که آغشته به هزاران ایسم و دین و اعتقاد الهی و غیر الهی است کسی بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد و بداند که زمانه ی اکنون چه مقتضایی دارد نقطه شروع است. بعد از شناخت از راه باید براه زد و در دل همهی بیراه ها و بیغوله ها با چراغی که بر سر دست گرفته ایم راهخ را بپیماییم. آنچه امروز در جامعه ی ایرانی ما بسیار پررنگ است بحران هویتی است که جامعه ما و خاص نسل جوان ما با آن دست و پنجه نرم می کند و نمی داند در میان 4 راه به کدام مسیر و به چه سمتی حرکت نماید. جتی آنکه راه خود را با سنت آباییو اجدادی خود نیز پی گرفته است گیر کرده است. د میان هزاران شقی از دین که در جامعه وجود دارد و مدام از خود می پرسد که آیا دین پدرانم درست است یا آنچه خودم آن را یافته ام و مجبور است کج دار و مریز راهی را ادامه دد و عمری را به امید فردا و فرداها سپری نماید. به نظر می رسد مسأله اساسی جامعه امروزی ما هین بحران هویتی باشد که ما به آن دچار شده ایم و در این میان نمی توان از نقش دین های نااصل و قدرت رسانه ای که آن ها را ساپورت می کند غافل شد. در نتیجه گریزی نیست که اگر می خواهیم راهی را در میان هزار راه افسون زده ی دنیای مدرن به سمت سعادت طی نمایم باید با همه ی الزامات آن آشنا باشیم و آشنا نماییم تا جوان امروز بتواند از میان آن ها خودش با مسأله ی عینی خودش دچار چالش شود و متفکرانه دست به انتخاب بزند و راه را پیدا نماید.