آدمیزاد و اسارت ساختارها
صبح که می شود زودتر از بقیه سرکارش حاضر می شود، در را باز می کند و سرکی به اتاق ها می کشد و سطل آشغال ها را بیرون می برد و می نشیند در اتاق دو در دویی که بیشتر شبیه دخمه است و هوا نیز به سختی در آن جابجا می شود، مشتری هایش که برای آگاهی سند زمین و یا ملک و ماشین و ... در روزنامه ها صبح تا صبح به او سر می زنند و او گاهی با حال خوشی و گاهی هم با ناخوشی کارشان را راه می اندازد. آدم ساده و کاری ولی در عین حال یکنواختی است، اهل توسعه ی خودش نیست و یکریز و تکراری به وظیفه ایی که بهش محول شده نیم بند و با روال خودش مشغول است. خاصیت آدم هایی شبیه او به درد ارتباط مردمی نمی خورد آنهم در جایی که باید ادب و نزاکت و احترام حرف اول و آخری باشد که تحویل آدم ها می دهی. حالا آنان هر چه که می خواهند جوابت بدهند مهم نیست مهم این است که تو باید کارراه انداز با اخلاق و محترمی باشی که آدم هایی که بهت مراجعه می کنند سرخورده نباشند. برای او روزها تفاوتی نمی کنند و هر روز شبیه روز پیشین است بدون ذره ای تحول و تغییر، نهایت تغییرش این است که بعضی از روزها ژیلت به دست راهی سرویس بهداشتی می شود تا ریشش را پرفسوری کند تا کمی متفکرانه تر به نظر بیاد و کمی آدم حسابی تر نگاهس کنند و یا گاهی میز و صندلیش را کمی جابجا می کند. مشتری هایش که می آیند گاهی فقط چند کلمه بیشتر با آن ها حرف نمی زند شماره حسابی می دهد و آن ها را روانه بانک می کند و گاهی اوقات نیز که سرخوش تر است کمی با آن ها هم کلام می شود. هم کلامیش نه برای کاستن دردی یا اضافه کردن معلومات و یا عشقی در نهاد آنها کاشتن است بلکه از سر سرک کشیدن و حس کنجکاوی از آگاه شدن زندگی بعضی آدم هاست و این شاید مخاطب و مشتری خاصی باشد و یا جنسیت متفاوتی داشته باشد و یا شکل و شمایل متفاوتی داشته باشد. دغدغه هایش از جنس دغدغه خیلی از آدم های است که دور بر ماست اما خلی ناب تر و خالص تر و قدیمی تر. یعنی او هم مثل خیلی از آدم ها هدف روشنی در زندگی ندارد براثر یک اتفاق و پیگیری خودش جایی مشغول شده است و اینجا را و کارش را حرمت می داند حتی اگر آن کار همه ی استعداد درونی و ذاتی او را به کشتن دهد او خیالیش نیست چون حقوق سرماهش را دارد و دیگر غمیش نیست که حالا من می توانم و من باید به فکر خودم باشم. اصلا خودم کیلویی چند؟ مگر آدمی غیر از این است می گوید عمر که دست خداست ما هم که شکر خدا کار و باری داریم تا بتوانیم از عهده ی مخارج زندگی و چند فرزندم برآیم دیگر چه لزومی دارد که به فکر چیز دیگری باشم. ویژگی آدم هایی شبیه او همان ویژگی است که امروز به شدت در جامعه رواج دارد. همان نگاهی که آدمی را متولد شده از پدر و مادری می داند و بعد بزرگتر می شود به مدرسه می رود و بعد دانشگاه و بعد کار و بعد زندگی و بعد هم مرگ، حالا اگر در این بین بگویی چرا زندگی می کند دیگر جوابی ندارد او انسان را همین اندازه می بیند درحد رفع همه ی احتیاجات برای خودش و عده ای آدم هایی که او مسبب ایجاد ثانویه ایشان است و دیگر هیچ.
ما آدم ها مادام که در همین حد می مانیم و در اتمسفری که برایمان ایجاد می شود از خانواده تا محیط اجتماعی به بالاتر از آن فکر نمی کنیم محکوم به روزمرگی و سرخوردگی و باری به هر جهت زندگی کردنیم و این بلای است خانمان سوز که برای بشر روز به روز رنگ و لعابش فریبنده تر می شود و خوشبخت آنکسی است که خودش را از اتمسفر محیطی که در آن زندگی می کند بیرون بکشد و روزانه و لحظه به لحظه به این بیندیشد که به کجا می رود و به کدامین سو جهت حرکتش است و می خواهد چگونه خودش را برای حیات های جاویدان مهیا سازد.